از تهران تا بوشهر(1) - آبشار سمیرم

عصر چهارم فروردین 1391 شروع سفر ما بود مسیر ما به سمت اصفهان و بعد شهرضا ادامه داشت در اصفهان دیدن زاینده رود که لبریز بود از آب واقعا خوشحالمان کرد از آنجایی که فکر نمی کردیم زاینده رود آب داشته باشد برنامه توقف در اصفهان نداشتیم و شب را در شهرضا اقامت کردیم در کل از آنجایی که جایی برای اقامت رزرو نکرده بودیم تصمیم گرفتیم توقفمان در شهرهای کوچک باشد تا مشکل اقامت نداشته باشیم و خدارا شکر در تمام هشت شب سفرمان به جز یک شب مشکل اقامتی نداشتیم.

صبح پنجم فروردین ماه از شهرضا به سمت سمیرم حرکت کردیم از شهرضا که دور می شویم بافت منطقه کاملا فرق می کند و مسیر کوهستانی می شود در دل رشته کوههای زاگرس پیش می رویم تا به سمیرم میرسیم سمیرم پوشیده از باغات سیب است و در این موقع از سال هوا کاملا سرد است... راه آبشار سمیرم را پیش می گیریم در محوطه آبشار در حالی که ذرات آب به سر رورویمان می ریزد و با موسیقی آبشار صبحانه را می خوریم، صبحمان به خوبی آغاز می شود...

آبشار سمیرم آبشار زیباییست به طول 35 متر که در گذشته ارتفاع آن به 70 متر هم می رسیده و به علت فرسایش آب از ارتفاع آن کم شده است.(در تصویر بالا تاثیر فرسایش آب کاملا مشخص است)

سمیرم را ترک می کنیم در حالی که جاذبه های طبیعی و تاریخی زیادی پیش روی ماست از استان اصفهان خارج شده و به سمت کهکیلویه و بویراحمد می رویم نکته جالب در این جاده این است که ما وارد کهکیلویه و بویر احمد شده و در قسمتی از جاده به چهارمحال و بختیاری می رسیم و بعد دوباره وارد کهکیلویه و بویراحمد می شویم در راه از جاذبه طبیعی بی بی سیدان دیدن می کنیم و متوجه می شویم خیلی از دیدنیهای این استان بهتر است در ماههای گرمتر بهار و تابستان بازدید شود و بنابراین دیدن سی سخت را هم که از دیدنیهای این استان است به زمان دیگری موکول کرده و به سمت یاسوج می رویم مسیر از سمیرم به بعد جلوه دیگری پیدا کرده و کم کم سبز می شود درختان بلوط جلوه زیبایی به کوههای زاگرس داده و مسیر پیش رو را زیباتر کرده است...

حدود ساعت سه به یاسوج می رسیم و دنبال جایی برای غذا خوردن می گردیم و جالب اینکه بعد از پرس و جو متوجه می شویم در تمام شهر در این ساعت و آنهم در نوروز رستورانی باز نیست...

در پارک شهر یاسوج مراسم رقص محلی بر پاست .

اینهم مجسمه آریوبرزن در یکی از میدانهای یاسوج که سال گذشته کلی جنجال بر سر پایین آوردن آن به پا شد!

سرداری که  همه دلاوری اش برای خاک پاک ایران تنها با یک مجسمه پاس داشته می شود و همان یک مجسمه را هم تاب نمی آورند...

سفر ما ادامه دارد با من همراه باشید...

------

پ.ن1:دوران صندلی نشینی من به پایان رسیدلبخند

پ.ن2:مدت زیادی از این سفر گذشته و خیلی از جزییات سفر را فراموش کرده ام در این سفرنامه بیشتر کلی نویسی می کنم...

پ.ن3:باز باران...پسرک با شنیدن صدای باران گفت:آخ جون دوست دارم برم زیر بارون خیس بشم!...چترها را باید بست...راستی عطری خوشبوتر از عطر باران می شناسی؟!

/ 10 نظر / 164 بازدید
هنا

از پویان ما یک پا ایرانگرد حسابی ساخته ای ها! مامان لیلا! ماشالله به همت سه تایی تان[قلب] ما هم حظ می کنیم از عکسها و سفرنامه.

مارتیا ÷سر دوست داشتنی ام

من عاشق ان جنگل های بلوط یاسوجم . نمی دانی چقدر بکرند ارگ بروی در دلشان . عاشقشان هستم امدی اصفهان و من را خبر نکردی دست شما درد نکند لی لی جان

مارتیا ÷سر دوست داشتنی ام

منشورت از دوران صندلی نشینی چی بود لی لی من نفهمیدم . مردم از کنجکاوی

لیلا مامان مارتیا

چه خوب مرور خاطرات عالیست ایام به کام

نسرین

نه واقعا عطری بهتر از بوی باران نیست[چشمک]

مامان عمادوعمید

خب خدارا شکر ،اما حیف صندلیش خیلی قشنگ بود[نیشخند] لیلی جان همیشه منتظر پستهای جدیدت هستم. مخصوصا سفر نامه ها،خیلی قشنگ آدم را به دل جاهایی که رفتی می بری حتی اگه جزئیات نداشته باشه.[قلب] حقیقتا عطری خوشبوتر از عطر باران نیست[گل]

مامان رامی

وای که منم عاشق سفرم زودی بیا بقیشو هم بنویس منم که آپم

ویدا

بسیار سفرنامه دلپذیری بود. . راستش من نفهمیدم منظورت از دوران صندلی نشینی چیه. اما هرچی که هست خوشحالم که با این موضوع خوشحالی.