مهد کودک
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پویان من در این تاریخ دو سال و سه ماه و 7 روز دارد.

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم شاید مهد کودک هم بتواند گزینه خوبی باشد مدتها بود در حال تحقیق و بررسی شرایط  مهد کودک نزدیک به منزل  بودم وهمزمان برای پویان تصویرسازی ذهنی می کردم که البته خیلی موثر بود و پسرک به شدت از خودش اشتیاق نشون می داد ... نزدیکی به منزل از این جهت برایم اهمیت داشت که اولا نمی خواستم پویان زیاد در رفت و آمدها اذیت شود و بعد مسئله استفاده درست از زمان آزاد شده خیلی برایم مهم بود...

نتیجه بررسی ها مثبت بود _ تقریبا از ده دوازده نفری که بچه هاشونو این مهد گذاشته بودن  پرسیدم _  و حتی یکروز اواخر وقت که یک آرامش نسبی در مهد حکمفرما بود با پویان رفتیم و همه اتاقهای مهد رو دیدیم و یک ساعتی با مدیر مهد صحبت کردم و برنامه روزانه مهد رو گرفتم تا ساعتهایی که برنامه مفیدتری دارند پویان رو ببرم ...برای شروع دو روز در هفته وهر بار سه ساعت به نظر گزینه بهتری می رسید که البته مدیر مهد نپذیرفت و حداقل برنامه رو پنج ساعت در روز و سه روز در هفته معرفی کرد که گزینه مناسبی نبود یعنی اصلا نمی تونستم به خودم اجازه بدم در شرایطی که اجباری در بین نیست پسرک رو ساعت ٧ صبح به زور از خواب بیدار کنم ...

 در حال منتفی کردن برنامه مهد بودم که ماه و خورشید و فلک به کمکم اومدن و چند روز بعد سالن ورزشی که قبلا می رفتم و مدتی برنامه بانوان محترم رو انداخته بودند صبح ها و در نتیجه در این مدت برنامه باشگاهم کنسل شده بود قراردادی با مهد کودک مزبور بستن که کسانی که از باشگاه استفاده می کنن می تونن  به صورت ساعتی از مهد کودک استفاده کنند من هم شاد و خوشحال و خندان رجوع کردم به برنامه مهد کودک و دو روز در هفته رو که یک روز برنامه بازی و روز دیگه برنامه کلاژ داشتن رو انتخاب کردم و دقیقا در همون ساعتها باشگاه ثبت نام کردم بعد هم دوباره رفتم مهد کودک و با مدیر مهد صحبت کردم و همه چیز اوکی بود حتی قرار شد بعد از مدتی که پویان به محیط عادت کرد ساعتش رو به چهار ساعت برسونیم تا من بتونم همون دو روز از یکی از سانس های استخر هم استفاده کنم...

دیروز صبح وقتی پویان از خواب بیدار شد و گفتم که می خواهیم بریم مهدکودک خیلی خوشحال شد و بعد از صبحانه بدون هیچ مقاومتی لباس پوشید _ با اینکه همیشه لباس پوشیدنش زمان زیادی می برد _ به مهد کودک که رسیدیم و بچه ها رو دید خیلی ذوق زده شد و خودش گفت:من با خاله می رم پیش نی نی ها شما برو ورزشگاه بعد بیا دنبالم!ماشینهامو هم می دم نی نی ها بازی کنن !...شروع خوبی بود و قند توی دلم آب شد خاله لیلی که برای بردنش اومد چند ثانیه ای مقاومت کرد اما زود زود رفت بغل خاله لیلی و با آرامش از من دور شد... اشکهای بی قرار من اما در تمام لحظات دور شدن پاره تنم سیل آسا می بارید ...به خاله لیلی گفته بودم که من اینجا منتظرم و اگر  بی قراری کرد خبرم کنید...

این وسط اما با نگاه دقیقتری دور و برم را نگاه می کردم:

بچه هایی که از بازی در محیط بازی پشت مهد برمی گشتند و مربی که حواسش به من نبود و با لحن تندی با بچه هایی که خارج از صف حرکت می کردند صحبت می کرد ...باز هم دلم گرفت ...مراعات نظم مهم بود البته! اما مگر نمی شد با لحن ملایم تری این را به بچه گفت؟!...خبری از خاله لیلی نشد و ظاهرا معنی اش این بود که شرایط بر وفق مراد است با این حال به سراغش رفتم و حال پویان را پرسیدم و گفت یه کوچولو گریه کرده گفتم: پس بیاریدش اینجا منو ببینه خیالش راحت می شه اما نظر مربی این بود که بهتره  منو نبینه و کمی صبر کنم!!!...بی قرار شدم...شروع به قدم زدن در محیط اطراف مهد کردم ...ساختمان مهد  ساختمانی بود به شکل مکعب که اتاقها دورتا دور مکعب قرار داشتند و در قسمت وسط راهرو و محیط بازی بچه ها قرار داشت یعنی جایی شبیه بیشتر مهدها اما نکته مثبتش راهروی دور مهد بود که این امکان را به من می داد تا از پشت اتاقها عبور کنم شاید پاسخی برای حس کنجکاوی ام که بدجوری قلقلکم می کرد پیدا کنم ...اتاق اول را که ساکت بود پشت سر گذاشتم اتاق دوم اما صدای فریاد مربی شنیده می شد که مسئله ای را با عصبانیت به بچه ها تذکر می داد...باز هم دلم گرفت... به اتاق سوم نرسیده صدای  آشنایی به گوشم خورد... به دنبال صدا دویدم و به اتاقی رسیدم که پویان و چندتا بچه دیگه با تمام وجود گریه می کردند مربی ها اما آرام و خونسرد هیچ تلاشی برای آرام کردنشان نمی کردند  به شیشه کوبیدم تا متوجه ام شوند اما صدا آنقدر زیاد بود که نمی شنیدند و چون پرده ها کشیده بود متوجه حضورم نبودند تا بالاخره متوجه شدند و با عصبانیت گفتم که پویان را جلوی در تحویل می گیرم...پسرک را که تحویل گرفتم به پهنای صورتش اشک ریخته بود ولی خیلی زود آرام  شد پرسیدم چرا گریه کرده گفت:چون نی نی ها گریه می کردن ...دیگر دلگیر نبودم عصبانی بودم...به مربی گفتم که چرا با وجودی که من اینجا بودم اجازه داده اند بچه اینقدر گریه کنه؟مربی خونسرد بود اما ...انگار که برایش عادیست ...پویان رو از محیط مهد بردم بیرون و رفتیم  پارک پشت مهد و کمی بازی کرد...

بعد که برگشتیم  علت را از مدیر مهد پرسیدم و گفت که بچه هایی که پوشک داشتند رو بردند  اتاق بچه های شیر خوار...باورم نمی شد...گفتم که قرار ما چیز دیگری بود و طبق قرار الان باید پویان با بچه های دو تا سه سال مشغول بازی بود و مطمئن بودم در این شرایط راحت با محیط ارتباط برقرار می کرد گفتم اگر شما هم برای اولین بار وارد یک محیط جدید شوید و مستقیم شما را به جایی که چند نفر در حال گریه کردن هستند ببرند احساس ناامنی می کنید(خیلی عجیب است یعنی خودش اینها را نمی دانست؟)  ...خانوم مدیر پذیرفت که اشتباه شده و بحث را کشاند به وعده غذایی روزی که چهار ساعت قرار است پویان در مهد باشد... یعنی واقعا فکر می کرد با وجود شرایط امروز ممکن است من دوباره به اینجا برگردم؟ ...من اما  با اطمینان تشکر کردم و از مهد بیرون آمدم ...آزرده بودم از اینکه ناخواسته پسرک را در شرایطی قرار دادم که احساس ناامنی کرد و خوشحال از اینکه همین چند دقیقه کافی بود تا بفهمم راهم به بیراهه بوده است و گزینه ام برای انتخاب نادرست و فکر طفل معصوم هایی که در اون اتاق در بسته با تمام وجود اشک می ریختند رهایم نمی کرد...

از دیروز اما  ذهنم پر است از سوال:یعنی واقعا در اینجا برای دادن مجوز به یک مهد کودک چه معیاری حاکم است و آیا اصلا معیاری وجود دارد ؟شنیده ام با یک مدرک روانشناسی به اضافه مبلغی پول به راحتی می توان یک مهد کودک تاسیس کرد آیا واقعا اینها شرط کافی برای مدیریت یک مهد است؟ قبول دارم که هر چند انگشت شمار ولی  مهدکودک هایی هم هستند که از یک سری استانداردهای نسبتا معقول تبعیت می کنند اما چند درصد بچه های ما می توانند از آنها استفاده کنند و من فقط برای چند ساعت در هفته چند کیلومتر باید پسرک را در این شهر پر از دود و آلوده جابجا کنم؟

و حسرت اینکه کاش من می توانستم شرایطی را برای ایجاد یک مهد کودک ایده آل ایجاد کنم...

بعد از مهد کودک پویان رو بردم پارک تا از این حال و هوا بیرون بیاد و هنوز براش جای سوال بود که چرا در مهد کودک با بچه ها بازی نکرد؟

امروز پویان جمله جالبی گفت:من می خوام برم مهد کودک اونجا که نی نیا گریه می کردن که نه!!!اونجا که نی نیا با هم بازی می کنن!!!

توضیح:

1- هدف من از نوشتن این پست نفی مهد کودک نبود مثلا امروز از یک مهد نسبتا مقبول و خوب و البته با شهریه خیلی خیلی زیاد بازدید کردم و موارد مثبت و خوبی دیدم منظور این بود که  مهد های از نوع اول متاسفانه خیلی خیلی بیشترند!! (تازه این یکی که ما رفتیم مثلا از موارد ظاهرا خوب بودآختازه بعد از آنهمه تحقیق...متفکرو همین یکبار کافی بود تا مدتی دیگر به مهد کودک فکر هم نکنم!)

2- ظاهرا در خیلی از مهدها مادر هم همراه کودک چند روز اول را در مهد می ماند تا کودک به مهد عادت کند و دچار احساس ناامنی نشود من هم با این بینش وارد مهد مزبور شدم...

3- گزینه پرستار به هزار و یک دلیل از برنامه ام صد درصد حذف است...

4- گزینه بعدی ما خانه اسباب بازیست...

5- متاسفانه فرصتی برای ویرایش این پست پیش نیامد...

پ.ن:امروز تجربه جدید هنر و خلاقیت را داشتیم البته پویان تا جایی که می شد رنگ بازی کرد ولی فکر می کنم می شد که تجربه بهتری باشد قصد دارم کلاسهای جردن را هم امتحان کنم...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی