ذهن زیبا
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
 

 پویان من در این تاریخ دو سال و یک ماه و ١٩ روزه است.

پسر کوچولوی من:

خیلی دوست دارم بدانم در ذهن کوچکت چه می گذرد وقتی با آن انگشتهای کوچکت لگوها را یکی یکی سر جای مورد نظرت می گذاری وقتی درست وسط بازی یک لگو را در دست نگه می داری خوب به ساخته ات نگاه می کنی و وقتی جای مناسب آنرا پیدا کردی با خوشحالی می گویی:آهااااان! بعد بعضی از لگوها را جابجا می کنی و هر  جا که رنگ بندی اش را دوست نداشتی جایش را عوض می کنی و بعد با خوشحالی چیزی را که ساخته ای نشانم می دهی و نامش را می گویی آنوقت است که همیشه همیشه شگفت زده می شوم از ذهنی که کوچکش خواندم اما بزرگ است خیلی بزرگ!...

خیلی دوست دارم بدانم وقتی با ماژیک سی دی صفحه سفید کانتر آشپزخانه را نقش می زدی چه فکری در سر داشتی و پشت آن خط خطیها چه تصویر زیبای ماندگاری({#emotions_dlg.e13}{#emotions_dlg.e20}) نقش کردی؟...

خیلی دوست دارم بدانم چه چیزی باعث می شود هر وقت نقاشی های دیواری یا کاغذیت را نگاه می کنی در توصیف آن نقاشی همانی را می گویی که بار قبل گفته ای یعنی دقیقا یادت می ماند چه کشیده بودی حتی اگر نقاشی مربوط به ماهها قبل باشد...

خیلی دوست دارم بدانم در گیر و دار کشمکشهای روزانه وقتی کلاهمان توی هم می رود و من دلگیر می شوم از کارت... چه اندیشه ای در سر داری وقتی با آن نگاه نگران ملتمست عذر خواهی می کنی ...

خیلی دوست دارم بدانم وقتی ناخواسته قلب کوچکت را می آزارم در پس اشکهای نازنینی که مثل سیل از چشمهای قشنگت سرازیر می شود درباره من چه فکر می کنی؟

خیلی دوست دارم خیلی از چیزها را بدانم و  نمی دانم...

...

پسرم:

 خیلی دوست دارم درست بدانمت آنگونه که هستی ! خیلی دوست دارم درست بفهممت آنگونه که هستی! و آنوقت چراغی باشم که راهت را روشن کنم تا مسیرت را پیدا کنی برای رسیدن به آنجا که می خواهی باشی...

فکر می کنم کم کم موقع اون رسیده که تغییری در زندگی من و پویان ایجاد بشه گاهی فکر می کنم پسرک چه گناهی کرده که هیچ هم بازی کودکی دور و اطرافش نیست فکر می کنم احتیاج داره ساعتهایی از روز رو در کنار بچه های هم سن خودش بگذرونه و اینو وقتی که در پارک دنبال بچه های غریبه راه می افته تا باهاشون بازی کنه خوب می فهمم یا وقتی دوستش ثنا در خانه مان را می زند و پویان با اشتیاق به سمت در می دود برق شادی را در نگاهش می بینم راستش برنامه های زیادی برایش دارم و اولینش شاید کلاس موسیقی ودومی هنر و خلاقیت باشه که بعد از عید اولین اولویتمه اما به غیر از اون گاهی به مهد هم فکر می کنم شاید زمان اون رسیده باشه که ساعات کوتاهی از روز رو ببرمش مهد هم به خاطر خودش و هم به خاطر خودم!

راستش به خاطر وابستگیهای زیاد عاطفی پویان به من(هر چند همیشه ابراز محبتها خیلی دوست داشتنیه ولی فکر می کنم تا این حد وابستگی اصلا درست نیست) تقریبا هیچ زمانی از روز برای خودم نیست می گم تقریبا چون برای پیدا کردن این زمانها از ساعات خواب و استراحتم می زنم و این کار خیلی خسته ام کرده و باعث شده جسما و روحا نیاز به استراحت داشته باشم کلی کار عقب مونده کتابهای نخونده تابلوهای نصفه نیمه کلاسهای نرفته درسهای فراموش شده و... انتظارم رو می کشن و زمان با بی رحمی تمام در حال گذشتنه و من فکر می کنم دیگه وقت اون رسیده که تغییری در این روند داشته باشیم.

این وسط مامانی بودن بیش از حد پویان باعث شده  آقای پدر ناخودآگاه و البته از خدا خواستهچشمک از مسولیت شونه خالی کرده و  این نه تنها منصفانه نیست بلکه باعث شده گاهی که از سر اجبار مجبور به نگه داشتن پویان میشه مستاصل بشه و ندونه چکار باید بکنه البته این یک بعد قضیه است و بعد دیگه اش اینه که از لحاظ تربیتی لازمه که پویان ساعاتی از روز رو به تنهایی با پدرش بگذرونه بنابراین یکی دیگه از برنامه هام اینه که آقای پدر حداقل یک ساعت از روز مسولیت پویانو به عهده بگیره که هم برای من هم برای آقای پدر و هم برای پویان لازمه! و خوشبختانه با گرم تر شدن هوا امکانش بیشتر فراهم میشه مثلا :پارک رفتن پدر و پسر...

در مورد مهد البته هنوز به قطعیت نرسیدم و ممکنه یکی از موسسات بازی جایگزینش بشه اما دوست دارم به زودی و به صورت نیمه وقت امتحانش کنم هم به خاطر بازی کردن با بچه ها و اینکه اینهمه انرژی بی پایان پسرک تو خونه به فعالیتهای گاهی خسته کننده صرف میشه که همین فعالیتها اگه توی جمع هم سن و سال انجام بشه فکر می کنم نه تنها خسته کننده نیست می تونه دوست داشتنی باشه و هم اینکه ممکنه روند غذا خوردنش بهتر بشه چون روش پیشنهادی دکتر خاتمی یعنی بی اعتنایی نسبت به غذانخوردنها تا حالا بی نتیجه بوده ...

معتقدم یکی از سنگین ترین مسولیتهای ما در قبال پویان پرورش خلاقیتشه اونوقته که می تونه راه خودش رو پیدا کنه راهی که منحصر به خودشه ...

راستش من خودم شخصا تمام خلاقیتم رو مدیون کانونم کانون پرورش فکری کودکان جایی بود که از 8 تا 14سالگی به طور مداوم ساعتهای بیکاریم رو اونجا می گذروندم و البته تا چند سال قبل هنوز به کانون سر می زدم از خیلی لحاظ مدیون کانونم برنامه اون زمان کانون علاوه بر امانت کتاب زمانهایی برای نقاشی و سفالگری و کاردستی و نمایش بود که مربی فقط به عنوان ناظر حضور داشت و هیچ الگویی ارائه نمی داد ...در این مدت تمام کتابهای کانون رو خوندم و به عنوان یکی از فعال ترین اعضای کانون شناخته شدم یک بار هم نقاشیمو فرستادن ژاپن و رتبه آوردم (که البته هیچوقت جایزه اش به دستم نرسید)...

معتقدم کانون نقش موثرتری از مدرسه و دانشگاه در زندگی من ایفا کرد و هنوز که هنوزه مربیهای دوست داشتنی کانون بیشتر از معلمهای مدرسه در ذهنم یادآوری میشن...بنابراین خیلی دوست دارم جایی اینچنینی برای پویان پیدا کنم از برنامه های فعلی کانون خبری ندارم و خوشحال میشم اگه کسی از دوستان مطلعه راهنمایی کنه یا حتی اگه جایی با مشخصات کانون که کارش صرفا آموزش نباشه سراغ دارید ممنون میشم خبرم کنید البته خودم یک موسسه خلاقیت پیدا کردم که کلاسهای زیر سه سالش به صورت مادر و کودک برگزار میشه و حتما یکی دو کلاسش پویانو می برم و از وجود موسسه بازی و اندیشه هم با خبرم اما جایی مثل کانون که یک مجموعه کامله مسلما گزینه بهتریه...

 و اما این عکس:

همت!

اینجا پویان اینو درست کرد و گفت:لیلا شبیه همته! اولین چیزی که به ذهنم رسید برج میلاد بود تو اتوبان همت. چون پویان اسم خیابونا رو حفظ می کنه پرسیدم :منظورت اتوبان همته؟

گفت:اتوبان همت نه ...اتوبان بابایی هم نه... اتوبان سارا!

توضیح:پویان اسم اتوبان بابایی رو بلد بود با شنیدن اسم اتوبان یاد اتوبان بابایی افتاد و از اونجایی که به بابای من می گه:بابایی و به مامانم می گه:سارا   پیدا کنید پرتقال فروش را!(قبلا هم یکبار گفته بود اتوبان بابایی نیست اتوبان مامانهچشمک)

اینهم روش کیک خوردن از نوع پویانی:

ابتدا مودب می ایستید و درست کیک را برانداز می کنید و طوری که کسی حواسش نباشه انگشتتون رو می زنید به کناره کیک:

بعد کم کم دست به اقدام می زنید:

این اقدام رو گسترش می دید:

همینطور به گسترش ادامه می دید:

بعد یکدفعه یادتون می افته وسیله ای به نام چنگال هم اختراع شده ظاهرا:

و بالاخره:

فردا تولد آقای پدره ما هم اینجا تولدش رو تبریک می گیم و یه عالمه آرزوهای خوب و قشنگ براش می کنیم...

من خوشحالم که خودم هستم
زیرا من شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا ً شبیه من نیستی
برای همین است که ما می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب است دوستی دو تا آدم مثل ما
که اصلا ً شبیه هم نیستند
اما همدیگر را دوست دارند ...

                                  تولدت مبارک... 

پ.ن:در وبلاگ کیزاد جون مطلب خوبی هست درباره چگونه بهتر وبلاگ بنویسیم اونم به زبون آدمیزاد ! توصیه می کنم حتما بخونیدش.


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی