پویان فرمانروای امروز - پویان دیروز ( 2)
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

پویان امروز (٢٣ ماه و ٢۵ روز):

 با خودم قرار گذاشته بودم که هر روز یک یادداشت جدید بذارم اما مانعی هست:

یک پسر کوچولوی نازنین در آستانه دو سالگی که اینروزها دائما برای ما بایدها و نبایدهای مختلف تعریف می کند:

مامان کارتو نکن اینجا بشین...مگه ندفتم نکن(مگه نگفتم نکن) بشین پیشم...

دفتم (گفتم)رو صندلی نشین من باید رو صندلی بشینم*...چرا اینو برداشتی من باید برمی داشتم...این لباسو نمی پوشم باید نارنجی بپوشم...فقط جوراب سبز باید بپوشم( با لباس کرممژه)...نباید عوض بشم(پوشکشو می گه)

و هزار تا باید و نباید دیگه!!!

مثلا به این تصویر توجه کنید:

این که توی خونه است موقع بیرون رفتن هم گاهی از این فشن بازیها داریمچشمک!

 توضیح*: هر وسیله نارنجی توی خونه ما فقط متعلق به پویانه و هیچ کس دیگه حق نداره ازش استفاده کنه این قانونیه که خودش وضع کرده و به شدت هم مواظبه کسی ازش تخطی نکنه  مشکل اصلی هم دقیقا اینجاست:صندلی کامپیوتر ما نارنجیه و کسی غیر از پویان حق نداره روی اون بشینه حتی بیشتر مواقع حق نداریم صندلی دیگه ای جلوی کامپیوتر بذاریم!!!بنابراین زمان بیداری پویان کامپیوتر فقط یواشکی و دور از چشم پویان قابل استفاده است شبها هم که زودتر از یک و نیم دو خواب حرامه اصولا !بعد ما خیالبافانه برای خودمون تصمیم می گیریم هر روز یادداشت جدید بذاریم! بزرگان فرمودن آرزو بر جوانان عیب نیست!!!

   

امروز از خواب که بیدار شد می گه:شوهرت رفته دد!!!

گفتم:بلهههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

می گه:شوهر مامان رفته دد!!!

فکم افتاد روی زانوهام!!!متفکرآخه تو از کجا شوهر بلدی؟!!!اونم شوهر مامانتعجبتعجبتعجب!!!

بعد همش تو خونه راه میره و برای خودش شعر می خونه کلی شعر حفظه ولی اگه بگم برام بخون نمی خونه می گه :شما بخون شما بلدی!یا اگه خیلی لطف کنه می گه: با هم بخونیم!

 

وقتی پویان خیلی کوچکتر بود(تولد):

...یکی از آیتم های دوران بارداری من استرس بود که ناخواسته و با هر بهانه کوچکی خودنمایی می کرد فقط خدا می دونه چه افکار عجیب و غریبی به سرم میزد از سلامت بچه گرفته تا زایمان و ...و...و...ماه های آخر بارداری من مصادف با همون زمستون پر برف و کولاک بود که هر روز یک متر چشمکبرف میبارید و گاهی پیش میومد که راه مجتمع بسته میشد تا ماشین برف روبی بیاد و برفهارو جمع کنه...بنابراین یک دغدغه دیگه هم به دغدغه هام اضافه شد...نرسیدن به بیمارستان!!!

بیمارستانی که قرار بود بچه اونجا دنیا بیاد خیلی از خونمون دور بود و من هر روز به این فکر می کردم که اگه درست وقتی که راه مجتمع بسته شده دردم شروع بشه و اگه...(به جای این سه تا نقطه هزار تا فکر عجیب غریب بذارید)

برای غلبه بر افکار مزاحم نزدیکترین بیمارستان به خونمون رو انتخاب کردم و در نتیجه دکترم رو هم عوض کردم هرچند خیلی سخت بود ولی برای مواقع ضروری بهترین گزینه بود...ولی باز هم این سوال که اگه دردم شروع بشه و راه بسته باشه باز هم به قوت خودش باقی بود چون خانوم دکتر حاضر نبود تاریخ دقیق زایمان رو مشخص کنه...

این بود که در یک روز سرد زمستانی رفتم بست نشستم تو مطب دکتر که تاریخ زایمان رو فیکس کنه و دکتر قبول نمی کرد من هم همینطور پابرجا از جام تکون نمی خوردم حدود ده دوازده تا مریض اومدن و رفتن ولی من همینطور نشسته بودم تا بالاخره دکتر قبول کرد و برام تاریخ زد که می شد هفته ٣٨ یعنی دو هفته زودتر از تاریخی که سونوگرافی داده بود ولی خوب در اون شرایط چاره ای نبود...

 روز یکشنبه ٣٠ دی ١٣٨۶  یک روز فوق العاده سرد بود اونقدر سرد بود که علاوه بر زمین تمام شیشه های ماشین هم یخ زده بود ساعت شش و نیم صبح بود که رسیدیم بیمارستان و برخلاف حرف دکتر که گفته بود من آخرین نفرم سریع آماده ام کردن برای رفتن به اتاق عمل  من هم استرس گرفته بودم اساسی ...اصلا نفهمیدم چطوری با مامان و آقای همسر خداحافظی کردم...حالا رفتم تو اتاق عمل دکتر می گه ببخشید دو تا مریض اورژانسی داریم شما منتظر بمونید...

خلاصه که دو ساعت و چهل و پنج دقیقه این انتظار ادامه داشت اما فرصت خوبی بود تا توی اون تنهایی و سکوت دعا کنم و یک لیست بلند بالا از نذر و نیازهای بزرگ برای سالم بودن بچه که هر چی زمان بیشتری می گذشت بزرگتر و بزرگتر می شدن ...و هنوز که هنوزه توی انجام دادن بعضی هاشون موندم...

آقای دکتر متخصص بیهوشی و دستیارش وقتی فهمیدن استرس دارم با صحبت هاشون آرومم کردن و بعد هر چند بدنم به طرز عجیبی در برابر بیهوشی مقاومت می کرد ولی بالاخره بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نیست(در بیمارستان چمران فیلم گرفتن ممنوعه و از اون یک ساعتی که بیهوش بودم و لحظه دنیا اومدن پویان هیچ تصویری موجود نیستگریه)... 

یک ساعت بعد با شنیدن  صدای ناله ای به هوش اومدم با اینکه چشمهام واضح نمی دید ولی سریع متوجه موقعیتم شدم با صدایی که از ته چاه در میومد پرسیدم بچه ام سالمه و فقط یه صدای بی تفاوتو می شنیدم که می گفت آره سالمه حالا می بینیش ...درد کشنده ای داشتم و بی تفاوتی اون صدا هم آزارم می داد...چند بار این سوالو پرسیدم...بعد که داشتن می بردنم تو اتاق پشت در اتاق عمل صدای مامانمو شنیدم ازش پرسیدم حال بچه چطوره و وقتی که با خوشحالی گفت یه بچه خوشگل و ناز و سالمه خیالم راحت شد...

به هیچ عنوان نمی تونم اون لحظه رو که بچه رو گذاشتن توی بغلم توصیف کنم فقط باید تجربه کرده باشی تا عظمت اون لحظه رو درک کنی...عظمت اون لحظه ای رو که اون موجود معصوم دوست داشتنی با اون چشمهای خاکستری رنگ درشت و اون مژه های بلند چشم میدوزه توی چشمهات و پلک می زنه و نگاهت می کنه قابل بیان نیست...نگاه زیبایی که چشمت رو خیس می کنه از اشک...اشک هایی از شوق که یعنی داری با تمام وجودت معنای مادری رو حس می کنی...و اون چشمهای معصوم درشت دوست داشتنیه که عشقی ابدی رو بهت هدیه می ده...نگاهی که فکر نکنم هیچ مادری هرگز فراموشش کنه...نگاهی که فقط مختص یه مادره و هیچ پدری تو دنیا نتونسته تجربه اش کنه...

به این ترتیب پسر کوچولوی نازنین دوست داشتنی من در یک روز خیلی خیلی سرد زمستانی یکشنبه ٣٠ دی ماه ١٣٨۶ ساعت 10 صبح در بیمارستان چمران تهران توسط دکتر ترانه مغازه به دنیا اومد و اون روز خیلی سرد زمستون رو برای ما بهاری کرد.

وزن موقع تولد: 3400gr

قد: 51cm 

دور سر: 34cm

 این پسر کوچولوی توپولوی ناز که هنوز روی اسمش به توافق نرسیده بودیم بیشتر اون روز رو تا شب خوابید و از همون شب اول شب بیداریها و روز بیداریهاش شروع شد ...

 

پ.ن :  توی خانواده ما اصولا کسی زیاد اهل عکس و فیلم گرفتن نیست متاسفانه! حتی من که عاشق عکسم و بدترین کابوسی که میبینم اینه که جایی رفتم و دوربینم رو جا گذاشتم ! با این وجود دوربینم رو دادم دست آقای همسر و تاکید کردم از همه لحظه ها فیلم و عکس بگیره اینه که حتی یک ثانیه فیلم هم از اون روز و فردای اونروز نداریم! و  به جز چند تا عکس موبایلی بی کیفیت و البته تک و توکی عکسهای کاملا  هنری از اون روز و البته روزهای بعدترش عکس دیگری موجود نیست متاسفانه!

 مثلا یه عکس هنری داریم کل اتاق معلومه و تخت بچه هم کاملا پیداست بعد یه نقطه کوچولویی هم اگه خیلی دقیق باشی میبینی که می گن ظاهرا پویانه!

اونهایی هم که پویان توشون معلومه مربوط به همون ساعتهای اوله با اون کلاه مسخره بیمارستاندل شکسته یکی از یکی هنری تر!


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی