پویان امروز - پویان دیروز (1
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

الان ساعت یک شبه امشب از معدود شباییه که پویان ساعت ١٢ شب خوابیده و من به شکرانه این موهبت الهی که البته دیر به دیر شامل احوالم میشه اومدم بلکه چیزکی بنویسم...

این ١٠ روزی که تا تولد پویان مونده یادداشت ها رو در دو بخش پویان امروز و وقتی پویان کوچکتر بود دسته بندی می کنم...

پویان امروز(بیست و سه ماه و ٢٠ روز):

چند وقتیه پویان یه پلاستیک بزرگ برمی داره و هرچی رو که به نظرش خوب میاد می اندازه داخل این پلاستیک واقعا هرچیزی از قابلمه های کوچک خودش گرفته تا ماهیتابه و کفش و ماشین و توپ و عروسک و...بعد هرچیزی که گم می شه می گم پویان کجاست؟ میره سراغ اون پلاستیک و از توش در میاره و خیلی عجیبه که هرچیزی که گم میشه من فکرم به تنها جایی که نمیرسه توبره پویانه مثلا یه روز کنترل تلویزیون نبود یک ساعتی دنبالش گشتم از پویان پرسیدم کجاست دیدم باز رفت سراغ توبره اش...

بعد این توبره اونقدر عزیز می شه که گاهی باید بذارتش وسط سفره!!!

چند روزی بود ناقلا و قاشق نارنجی (عزیز دردونه های اینروزهای پسرک) گم شده بود هر جایی که فکرش رو می کردم گشتم حتی پلاستیک پویانو  ولی پیدا نشد ...به هزارترفند و وعده وعید فکر پویانو از قضیه منحرف می کردم وقتی یادشون می افتاد ...امروز پیداشون کردم باز هم تنها جایی که اصلا به فکرم نمی رسید... پویان توبره دومی هم داشت!

وقتی پویان خیلی کوچکتر بود(بارداری):

اینروزها خیلی تو حال و هوای آخرین روزهای بارداریم هستم و لحظه لحظه اش جلوی چشمم مجسم میشه بنابراین دوست دارم از اول مرور کنم از همون اول اول...از یه روز قشنگ اردیبهشت ماهی که درست چند روز بعد از تولدم بهترین و زیباترین و ارزشمندترین هدیه تولدم رو از خدای مهربون گرفتم...هدیه ای که باعث شد از نو متولد بشم... توی اون روز قشنگ متوجه حضور یک وجود نازنین شدم که در من در حال شکل گیری بود...وجود نازنینی که مرا به نام زیبای مادر مفتخر کرد...

خوب تا اینجاش همه چیز قشنگ بود ولی روزهای بارداری من روزهای عجیبی بود روزهایی با دو احساس متضاد...حس زیبای دوست داشتنی و ناب مادری و حس نازیبای دوست نداشتنی ویاری در حد مرگ آزارنده!

که بهتره زیاد راجع بهش صحبت نکنم چون ممکنه  جو حسابی طوفانی بشه!

فقط در همین حد بگم که تقریبا از هر چی خوردنی تو دنیا بود متنفر بودم بوی یخچالو از بیست کیلومتری می فهمیدم و در حد مرگ حالم بد می شد تا چهار ماه حتی یک قطره هم آب نخوردم! تا ٧ ماه هیچ چیز شیرینی نمی تونستم بخورم ! ٨ ماه چایی  نخوردم! گوشت و لبنیات اصلا صحبتش رو نکنید کافی بود جایی بوی کباب رو حس کنم تا یک هفته بوش از بینیم بیرون نمی رفت از بس از این بو متنفر بودم حالا اگه این جا خونه خودمون بود که دیگه از خونه مون هم تا چند وقت متنفر بودم خلاصه که از همه چیز متنفر بودم مخصوصا مایع دستشویی اوه بنفش که هنوز که هنوزه نمی تونم بوشو تحمل کنم و به شدت یاد اون ویار کشنده می افتم و از همه بدتر آقای همسر هم از این قاعده مستثنی نبود و مدت مدیدی در تبعید به سر می برد...

تنها موارد قابل تحمل انواع میوه و بخصوص خیارچنبر بود که این مورد آخر رو خیلی دوست داشتم هرچند معده عزیز تاب دیدن همینها رو هم چند دقیقه بیشتر نداشت و...خلاصه اینکه تا ٧ ماه محل اصلی سکونتم جایی درست در کنار در حمام بود(به خاطر ریفلاکس های شدید )...

اصلا بگذریم نصفه شبی منم یاد چه چیزایی افتادما...

اینهارو اینجا نوشتم تا اگه یه بار دیگه اون ته تهای دلم به فکر بچه دوم افتادم(آدمیزاده دیگه)بیام اینارو بخونم بعد سریع اون بادکنک بالای سرمو بترکونم که دیگه از این افکار ناجور به سرم نزنه یه وقتی!

ولی خوب نمیشه که اونارو بگم بعد از تکون تکونای پویان کوچولوی ریزه میزه نگم که انقدر زود شروع به تکون خوردن کرد که از دوماهگی با تمام وجود حسش می کردم توی چهارماهگی هر کسی که به دلم نگاه می کرد میفهمید الان داره تکون می خوره از بس تکوناش زیاد بود بعد از شش ماهگی به بعد اونقدر آمار لگدزدناش بالا رفته بود که تمام شب بیدار بودم و نمی ذاشت تا صبح بخوابم به هر پهلو می چرخیدم اونم میچرخید و مشت زنی و لگد زدنهاش شروع می شد ولی در عوض  صبح تا ظهر دو تایی با هم می خوابیدیم ظهر دوباره با یه لگد محکم از خواب بیدار می شدم ...از همون موقع دکتر نوید یک پسر کوچولوی شیطون رو بهم داده بود...گاهی که بیرون از خونه بودم و نی نی پویان توی دلم تکون می خورد اونقدر شدت تکوناش زیاد بود که فکر می کردم همه دارن می بینن...

یا بعد از هفت ماهگی که کم کم میتونستم چیزای شیرین بخورم یه کشف بامزه کرده بودم هروقت سوهان(شیرینی سوهان)می خوردم تکونای پویان کم می شد!!!

یا سه ماه آخر که بصورت نیمه نشسته می خوابیدم از بس نفسم تنگ می شد...

یا اون لیلای گرد و قلنبه که شکمش بزرگ نبود و کمتر کس نا آشنایی متوجه می شد بارداره ولی با اونهمه ورم و پهلوهای پهن شده بودم عین یه آدم چاق...یادمه ریحانه که اونوقتا دانشجو بود یه بار حدود یک ماه منو ندیده بود بعد یه روز که با هم جایی قرار داشتیم وقتی از دور منو دید اونقدر خنده اش گرفته بود که نزدیک بود وسط خیابون بشینه از زور خنده!می گفت عین رباب خانوم شدی!!!(رباب خانوم مصداق آدم چاقه در فرهنگ لغات من و ریحانه)...

یا اولین سرهمی که چقدر با عشق و ذوق برایش خریدیم ...از در کمد آویزونش کرده بودم و دائم قربون دست و پای بلورین نی نی ندیده ام می رفتم.اونشب از ذوق این لباس تا صبح نخوابیدم از بس بیدار شدم رفتم نگاش کردم!

یا تک تک لباسها و وسایلی که با وجودی که سنگین شده بودم و راه رفتن برایم سخت بود و نیم ساعت یکبار هم w.c واجب می شدم بازهم  ذوق و شوقم برای خریدشون غیر قابل وصف بود یادمه یه بار که تنها برای خرید رفته بودم با اون وضعیت داغونم از اول خ بهار تا سر چهارراه طالقانی دنبال یه w.c هن و هن کنان پیاده رفتم .

یا وقتایی که برای پوشیدن جوراب مجبور بودم بشینم تا بتونم جورابامو بپوشم...

یا همه روزهایی که وسایلی رو که برای نی نی گوگولو خریده بودیم دوباره و سه باره و صدباره نگاه می کردم و می بوسیدم و از دیدنشون خسته نمی شدم!

یا روزی که با مامان رفتیم و من خودمو خفه کردم از بس عروسک خریدم!

یا از همه مهمتر روزی که قرار بود برای تعیین جنسیت جنین برم سونوگرافی و با آقای پدر سر دختر یا پسر بودن شرط بستیم و من شرطو بردم...

یا از اون مهمتر روزی که برای اولین بار صدای اون قلب کوچولو رو شنیدم و اشکهام که بی وقفه سرازیر بودن...

یا روزی که اتاق پسرک رو می چیدیم چقدر لذت بخش بود گذاشتن هر وسیله سر جای خودش یه اتاق رنگی رنگی که از اون به بعد شد اتاق آرامش من...

 

این یادداشت ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی