20 ماهگی
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

امروز پسرک نازنینم ٢٠ ماهه شد خیلی زیاده نه؟

20 ماهگیت مبارک عزیزم

پسرک ٢٠ ماهه من اونقدر بزرگ شده که به خوبی حرف می زنه اونهم اونقدر قشنگ که اینروزهای منو سرشار از زیبایی و لذت می کنه با جملاتی که اونقدر زیبا کنار هم چیده می شن که من رو لحظه به لحظه بیشتر غرق حیرت می کنه از اینهمه دقت و توجه!

 قضیه سوسکه شد؟ شاید! ولی باور کنید هر کسی به غیر از خودم هم حرف زدنش رو میبینه تعجب می کنه چون به خوبی یه بچه دو سال و نیمه صحبت می کنهعینک از خود راضی

اینم چند تا از جملات قصار پویان:

حالم بده : سرشو میذاره رو بالش و می گه حالم بده

حالش خوبه:هر وقت مامان ناراحته پویان با مهربانی تمام صورتش رو می چسبونه به صورت مامان و می گه :حالش خوبه (قربون دل مهربونش برم من )

یک جمله در همین زمینه:مامان حالم بده جیش کردم پیف پیف!!!

ترسیده : جدیدا گاهی که تنها می شه یه دفعه می گه پونان ترسیده یا یکی از اسباب بازیهاشو میاره و مثلا می گه خردوش ترسیده

نمیدونم منشا این ترس چی میتونه باشه چون من همیشه مواظب بودم حرفی از ترسیدن نزنم تا ترس کاذبی براش ایجاد نکنه

ماشین مساقبه سندینه:ماشین مسابقه سنگینه(یکی از ماشینهاش که نسبتا بزرگه)

دوست دالم - نه دوست ندالم:جملات کاربردی روزی صد بار بیشتر بکار میره

ناقلا:در ادامه اسم حیوانات اسباب بازیش می گه مثلا هاپو ناقلا دورخر ناقلا(گورخر) پلند ناقلا(پلنگ) و...

ماشین توچولو ناقلا داره :یکی از حیوونارو گذاشته روی ماشینش و می گه:ماشین کوچولو ناقلا داره

شبه تالیته :شب شده تاریکه

بابا وفت مامان وفت هیچ کس نیست :هر وقت از خواب بیدار شه و کسی تو اتاق نباشه با مظلومیت تمام به خودش می گه!

بابا وفت اداره آب بخره نون بخره :از حالا بابا آب داد بابا نان داد تمرین می کنه(باور کنید من هیچ کدوم از اینارو بهش نگفتم نتیجه تحلیلای خودشه)

صولتی ئمز نالنجی...:مداد شمعی هاش دستشه و داره رنگاشونو می گه (رنگای سبز و قرمز و سفید و نارنجی و صورتی و کرم و آبی رو به خوبی میشناسه.)(ئمز:قرمز)

1-2-3-4-5-6-7-8-9-10:اعداد را با هم می شماریم(عددهای قرمز رو پویان می گه)

مامان ایشین صندلی:مامان کارو زندگیتو ول کن به امورات من برس(ایشین:بشین)

الاااااااااااااااهی:میاد لپ منو می کشه میگه:لپ تشیدم الااااهی!!!

پویان عاشق کتابه و اکثر شعرهای کتاباشو کاملا حفظه و برای هر کدوم از شعرهای کتاباش یه اسم گذاشته مثلا یه سری کتاب شعرچهار جلدی داره که با توجه به هر تصویر که گرافیکی هست و چندان هم مربوط به موضوع شعر نیست قسمتی از شعر رو می گه برای هر شعر یه اسم گذاشته که یا قسمتی از اون شعره و یا اصلا توی شعر نیست و برداشت خودش از اون شعره بعضی از شعرها رو بیشتر دوست داره و بارها و بارها می گه بخون

شعرهای گربه کوچکم کو و اردک کوچکم کو رو کامل کامل حفظ شده

دو تا از شعرهایی که پویان دوستشون داره و با هم می خونیم :

1- این کیه جوجه جیک جیکه   زرد و قشنگ و توچیته

   خدا کنه گربه نبینه جاشو         آقا کلاغه نشنوه صداشو (گاهی می گه صداشو   نشنوه)

2- اولی گفت یک و دو و سه

   دومی گفت با هم می ریم به مدسه(مدرسه)

   سومی گفت حیف که معلم ندالیم

   چهارمی گفت کباب(کتاب) می خوایم از کجا دفتر بیالیم

   انگشت شست گفت  کف دست کبابه

   من حالا یک معلمم درسمونم حسابه!

 

تقریبا نود و نه درصد از کسایی که مارو نمیشناسن وقتی پویانو میبینن فکر می کنن دختره با اینکه لباسهاش کاملا پسرونه است هر وقت که برای خرید لباس میریم فروشنده ها کلی لباس دخترونه میریزن جلومون اونوقت ما باید توضیح بدیم که پویان پسره

جدیدا از همون اول می گم مثلا شلوار پسرونه می خوام.

احتمالا هم قبل از اینکه بفهمن پیش خودشون می گن عجب مامان بی سلیقه ای اینهمه لباسای دخترونه قشنگ لباس پسرونه تن دخترش کرده!!!

آهان راستی چند روز پیش هم رفته بودیم زیروتن برای پویان کفش بگیریم چندتا کفش پاش کردیم که نپسندیدیم پویان هم یه کفش باربی صورتی برداشته بود آقاهه گفت خوب چرا اینو براش نمی گیرید ما هم گفتیم چون این دخترونه است ! طرف شاخ در آورد یعنی این همه وقت پیش خودش فکر نمی کرده ما چرا همش کفش پسرونه انتخاب می کنیم؟

خلاصه از این ماجراها زیاد داریم.باید یه فکر جدی بکنم مثلا موهاشو تا جایی که راه داره کوتاه کنیم(اصلا دلم نمیاد!!!)

چند روزی بود پویان گیر داده بود اتوبوس مخوام خلاصه چند جایی رفتیم دنبال اتوبوس از هر مغازه ه ای که میومدیم بیرون فکر می کرد براش اتوبوس نمی خریم سریع می گفت:آقا اتوبوس دالی؟ خلاصه اتوبوس درست حسابی پیدا نکردیم ناچارا یه اتوبوس کوچولو براش خریدیم در این بین یه ماشین ابزار جلب توجه ام کرد بابایی اصرار داشت که هنوز مناسب سن پویان نیست ولی من اصرار داشتم بخریمش چون پویان عاشق ابزارآلاته ماشین رو خریدیم و پویان خیلی خوشش اومد ماشین تشکیل شده از یه سری پیچ و میخ و ابزار که همه پیچها با پیچ گوشتی دستی و پیچ گوشتی اتوماتیک(باتری خور) باز و بسته می شه حتی چرخهاش و موتور ماشین هم باز می شه امروز دیدم پویان سر پیچ گوشتی اتوماتیک رو خودش وصل کرد و با مهارت تمام داره پیچها رو باز و بسته می کنه دوتا شاخ روی سرم سبز شد!!!

ماشین ابزار

ماشین ابزار

 

در راستای توصیه دوستان ما هم رفتیم و یه بسته پاستل و یه بسته ماژیک مارک کرایولا خریدیم مداد شمعیها خوبه ولی در مورد خرید ماژیکها خیلی اشتباه کردم چون چند وقتی بود پویان دیگه روی در و دیوار نقاشی نمی کشید و تازه داشتم یه نفس راحتی می کشیدم حالا دوباره این ماژیکهارو دست می گیره درشونو باز می کنه و راه می افته توی خونه و از اونجایی که این ماژیکها خیلی روونه و سر پهنی هم داره همه جای بدنش لباساش و لباسهای ما و هر جایی که پویان ازش رد بشه از رنگ ماژیکها بی نصیب نمی مونه البته درسته که تقریبا به راحتی پاک می شه ولی یه آدم بیکار و باحوصله می خواد که دنبالش راه بیفته و هی همه جارو پاک کنه و از اونجایی که من این همت رو در خودم نمیبینم قصد دارم هر چه زودتر سر به نیست شون کنم

به مامانهایی هم که بچه هاشون توی رده سنی پویانن توصیه می کنم ماژیکشو نخرن چون به درد بچه ها ی سن بالاتر می خوره

حالا شانس آوردم فقط ماژیک و مداد شمعیشو خریدم چون یه چیزی داشت ذهنمو قلقلک میداد بقیه محصولاتش رو هم بخرم! 

کرایولای معروف!

دو روز پیش برق ما به مدت هفت هشت ساعتی قطع بود لامپهای شارژیمون شارژ نداشت و هوا هم حسابی بارونی بود بنابراین خونه تاریک شده بود و پویان که حوصله اش سر رفته بود دائم بهونه می گرفت در نتیجه من هم حسابی کلافه بودم هر از چندی که صدایی میومد ناخوداگاه می گفتم برق اومد؟

پویان هم میدوید می رفت در ورودی خونه رو نگاه می کرد می گفت:  بق نئومد!!

طفلکی فکر کرده برق هم از در میاد تو!

راستی عجب هوایی شده من که مست مستم از این هوا پریروز یه تگرگ حسابی اومد که کلی هم رو زمین نشست چهار روزی هم هست که یکبند بارون میاد  به قول پویان آب میاد دیروز بعد از یه بارون حسابی داشتیم می رفتیم بیرون یک کیلومتری از خونه دور شده بودیم که با این صحنه مواجه شدیم: چند تا گله آهو  خیلی زیاد بودن و تا لب جاده که البته حصار کشی بود اومده بودن پایین ولی وقتی ما و چند تا خانواده که برای دیدنشون ایستاده بودن رو دیدن سریع پراکنده شدن و برگشتن بالای کوه خیلی منظره قشنگی بود  پویان کلی از دیدنشون ذوق زده شده بود.

اینجا بیشترشون متفرق شده بودن

خدایا  بابت باران رحمتت شکر شکر شکر که اینروزها را اینچنین عطرآگین کردی!

هر وقت به وبلاگی برمی خورم که نی نی خوشگلش مثل یه بچه خوب نشسته به دوربین لبخند زده و نتیجه اش یه عکس خوب و قشنگ شده  آه از نهادم بلند می شه  چون عکس گرفتن از پویان تقریبا غیر ممکنه  تا دوربینو میبینه سریع پشتشو می کنه یا در بهترین حالت سرشو میاره پایین از همون موقع که دنیا اومد همین طوری بود اصلا واکنش خوبی به دوربین نشون نمی داد برای همین عکسهای کمی داره همین عکسها هم بیشترش یا تو حالت خوابه یا حواسش جای دیگه ای بوده و دوربینو ندیده.آه ه ه !

امروز هم خیلی خودمو کشتم تا  به مناسبت 20 ماهگیش چند تا عکس ازش بگیرم خیلی مقاومت کرد تا مشغول کاری بود و حواسش نبود یواشکی دوربینو میاوردم و تا میومدم عکس بگیرم دستمو می خوند و سرشو بر می گردوند نتیجه اش همون عکس بالای صفحه شد که توی این احوالات بازم غنیمته!

قرار بود فردا بریم شمال ولی به ما که رسید آسمون تپید سیل و باد و رعد و برق تو راهه البته نمی دونم تا چه حد می شه به این هواشناسی اعتماد کرد؟

با پسر کوچولوی ٢٠ ماهه ام:

اگه یه قالیچه پرنده داشته باشی
که بتونه تو رو همه جا ببره ...
به اسپانیا، استرالیا، یا آفریقا ...
فقط کافی باشه که بهش بگی کجا بره.
اونوقت چیکار می کنی؟
پروازش می دی و خودت سوار بر اون پرواز می کنی؟
ازش می خوای که تو رو به جاهایی ببره که هیچوقت ندیدی؟
یا اینکه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون می خری
و روی زمین اتاقت می اندازیش ... ؟

*

بیست ماهگیت مبارک نازنین مامان!


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی