سوگلی های پویان : 1-قاشقی که دیگر آنقدرها هم سحر آمیز نیست!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

کابینهای من کمه بنابراین یه سری از وسایلمو توی سبدهایی زیر کابینت نگه می دارم

یکی از اون سبدها مربوط به کفگیر و ملاقه هایی بود که کمتر استفاده شون می کردم یه روز که خاله رینانه(ریحانه)دیگه نمی دونست از دست پویان چکار کنه این سبد کفگیر ملاقه هارو تحویل پویان داده بود و پویان حسابی با اونا سرگرم شده بود و این شروعی بود بر داستان قاشق سحرآمیز...

اون روزها پویان کوچولوی من یه پسر گوگوری هشت نه ماهه بود و بعد از اون قضیه هر روز صبح که از خواب بیدار می شد چهار دست و پا و به سرعت خودشو می رسوند به آشپزخونه و سبد مورد نظر رو از زیر کابینت در می آورد وهمه کفگیر ملاقه هارو می ریخت بیرون یکیشون رو هم انتخاب می کرد و در تمام روز با خودش این طرف و اون طرف می کشید جالب اینکه هر بار من سبد رو برمی گردوندم سر جاش وقتی بر می گشتم توی آشپزخونه می دیدم دوباره همشون روی زمین پخش شدن !

طفلکی اینجا مریض بود داشتیم می رفتیم دکتر

داشت می رفت  سراغ بقیه کفگیرا ببینه یه وقت سر جاشون نباشن

یه قاشق کمه دو تا دست گرفته

هر وقت هم می خواستیم بریم بیرون پویان با گریه می خواست که کفگیر رو هم با خودش بیاره و البته کارهای خطرناکی هم می کرد مثلا با کفگیر میزد به شیشه ویترین !این قضیه یکماهی ادامه داشت تا اینکه دیدم اینطوری نمی شه سبد رو از زیر کابینت به جای دیگه ای منتقل کردم اما باز هم هر بار سر سفره کفگیر می دید اونو می خواست بنابراین ترجیح دادم به جای اون یه قاشق بهش بدم که خیلی هم خوشش اومد و کلی استقبال کرد!

بعد از مدتی باز دیدم این قاشق هم بزرگه و قاشق غذاخوریش تبدیل شد به یه قاشق چای خوری یکی دو ماهی هم با اون مشغول بود تا اینکه یاد یه سری 12 تایی قاشق مرباخوری افتادم که قضیه اش مربوط می شد به دوران ابتدایی یا راهنمایی خودم که یه روز با دوستم رفتیم و کلی خرت و پرت به درد نخور برای روز مادر برای مامانامون خریدیم که این قاشقها هم جزو همونها بود و چون خیلی به درد بخور بودنداصلا استفاده نشدند تا اینکه یه همچین روزی من یادشون بیفتم و ماهها بشن سوگلی پسر من

تولد بابایی

خلاصه اینکه پویان این قاشقهارو برای اینکه رنگی بودن راحت پذیرفت و دست از سر قاشق چایخوری برداشت قاشقهایی که مثل قاشقهای قبلی شدن همه چیز پویان با این تفاوت که دیگه راضی نشد با هیچ قاشق دیگه ای عوضشون کنه

 اینجا قاشقش مربا خوری شده

بدون قاشق از در خونه بیرون نمی رفت بدون قاشق نمی خوابید و خلاصه هیچوقت هیچ کس پویانو بدون قاشقش نمی دید صبح که از خواب بیدار می شد اول از همه قاشقش رو می خواست و شب آخرین چیزی که از دستش می افتاد قاشقش بود و حتی نصف شب که از خواب بیدار میشد قاشق رو می خواست و در بدترین شرایط بعد از مامان این قاشق بود که آرومش می کرد نکته جالب این بود که هر کس پویانو می دید اول از همه حال قاشقش رو می پرسید!

عاشق این عکسشم . بام گیلانه

خوشبختانه این قاشقها 12تایی بودن و همیشه دو سه تایی توی کیفم داشتم تا اگه قاشقی گم شد جایگزین کنم.

توی این مدت یکی از مهمترین مسولیتهای شبانه من این بود که بگردم و قاشقهای گم شده رو از اقصا نقاط خونه پیدا کنم(اگه قاشقی گم می شد و نمی تونستم پیداش کنم قاشق دیگه ای به پویان می دادم و این اتفاق چندین بار تا شب می افتاد بعد شب که پویان می خوابید قاشقها رو از جاهای مختلف پیدا می کردم)

گفتم که همه جا قاشقو با خودش می برد

تا اینکه پویان راه افتاد  واین شروع استرسهای من بود چون هنوز تعادل نداشت و با یک قاشق توی دستش مدام زمین می خورد و این خیلی خطرناک بود و من هیچ جوری نمی تونستم قاشق رو از دستش بگیرم بنابراین در یک روز زیبای بهاری عزمم را جزم کردم که این قاشق دست گرفتن رو ترکش بدم.

آتلیه

برخلاف تصورم سه روز بیشتر طول نکشید که پویان قاشق رو فراموش کرد (فراموش فراموش که نه خیلی سراغشو می گرفت ولی دیگه پیله نمی کرد) از این بگذریم که قاشق رو فراموش کرد و چنگال دست می گرفت که داستانش طولانیه...

چی شد یاد این جریانات افتادم؟

چون آقا پویان بعد از حدود سه ماه دو سه روزیه فیلش یاد هندستون کرده و دوباره قاشق دست می گیره اونم نه یکی دوتا!!!

به توضیحاتش در این زمینه توجه کنید:

پونان قاشق داله! صورتی داله ! ترم داله! دو تا داله!!

ترجمه:پویان دو تا قاشق صورتی و کرم داره.

اینم بگم: پویان اول به قاشق می گفت : آش بعد تبدیل شد به آشق و بعد هم قاشق

با توجه به داستان نقاشی کشیدن و آب بازی کردن پست قبلی و بعد هم داستان قاشق از این به بعد باید عنوان پستهامو بذارم: داستانهای خاله لیلا !!!

پسرکم اینروزها به شکل زیباتری احساسات و خواسته هایش را بیان می کند به این جملات  که همینطور پشت سر هم گفته شده اند توجه فرمایید:

1-ماشین دوست دالم! ماشین پارتیند داله! ماشین چشم داله !بابا ماشین شارژی بخره!

ترجمه: ماشین دوست دارم .ماشین  پارکینگ داره . منظور از چشم هم چراغهای جلوی ماشینه! بقیه اش هم که معلومه!

2- ثنا توپ داله! مهدی ماشین داله!(طفلکی پویان هم اصلا هیچی نداره!!!)

3- پویان :بابا پول بده پول می خوام   بابا :پول می خوای چکار کنی؟     پویان: ماشین بخرم!

ورووجک نمی دونم مفهوم پول رو از کجا فهمیده؟!

4-مغازه قاشق داله ! سالا (سارا-مامانم)قاشق بخره

پسرم خرید کردنو دوست داره نه؟!

5- بابایی ایشالا صب دد بره (بمیرم برات که اینقدر دد رفتنو دوست داری و همش داری به خودت وعده وعید می دی!)بابایی :بابای خودم

6- رینوم وفت پاستیل بخره!    

ترجمه:ریحانه پویانو با خودش نبرده بیرون اونم داره به خودش دلداری میده !

اینم چند تا از اصطلاحات پسرک:

سلام برسون!!!

توروخدا!!!

به خدا نه(همون معنی تو رو خدا رو می ده)!!!

ماشالا!!!

ایشالا!!!

دوست دالم!!!

دوست ندالم!!!(همیشه در جواب اینکه پویان بیا غذا بخور این جمله شنیده می شه!)

اصن نه(اصلا به هیچوجه)!!!                                           

برو بابا!!!

جون بابا!!!(به کسر ن)

زشته!!!

ناقلا!!!

دلم می خواد!!!!!!!تعجب

بچه پرو !!!!!!!!!!نیشخند

چندتا تا کلمه با مزه هم الان یادم اومد:

توخوقوقtokhoghogh (تخم مرغ)   

 چندال (چنگال)

قوخ (اوخ)

 وقتی این یادداشت رو می نوشتم فهمیدم بد جوری دچار آلزایمر شدم مثلا یادم نمیومد قاشق دست گرفتن پویان مربوط به هشت ماهگی بود یا نه ماهگی !!! یا اینکه یادم نیومد دقیقا چه ترفندایی به کار بستم تا پویان قاشق از یادش بره!!! از خودم نا امید شدم تصمیم گرفتم  اینجا بیشتر بنویسم تا بر آلزایمرم غلبه کنم!

دنبال عکسهای قاشقی پویان بودم که ناگهان متوجه شدم چقدر کم از پویان عکس گرفتیم خیلی کم خیلی تاسف خوردم چون بعضی از ماهها حتی یک عکس هم ازش توی دوربین نداریم و فقط چند تا عکس موبایلی بی کیفیت داریم خیلی دلم سوخت مثلا از 6 و7ماهگیش که بامزه ترین دوران یه بچه است چند تا عکس بی کیفیت بیشتر نبود فیلم هم که صحبتش رو نکنم بهتره!

برای من که عاشق عکسم این یه فاجعه محسوب می شه ! فعلا یه سوژه خیلی مهم برای غصه خوردن پیدا شد بهتره برم به غصه هام برسم!!

این یادداشت ادامه دارد... 


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی