سوباتان(1)
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
 

یادتان هست سال پیش یک عکس گذاشتم و قرار بود سفرنامه اش را بنویسم و نشد؟!

عکس مربوط به یک روستای ییلاقی بود به نام سوباتان از ییلاقات تالش...

سه سال پیش من عکسهای این روستا را در اینترنت دیده بودم و شدیدا علاقمند رفتن به آنجا بودم بالاخره  تابستان دو سال پیش  یک فرصت تعطیلی چند روزه پیش آمد.

برای رفتن به این روستا دو راه وجود داشت یکی از طرف دریاچه نئور اردبیل که با هشت نه ساعت پیاده روی به روستا می رسیدیم و دیگری یک راه تمام خاکی نیسان رو از تالش خب سفرنامه این سفر را من تا یک جاهایی نوشتم و نصفه نیمه ماند یعنی از ماسوله و گیسوم و اسالم به خلخال نوشتم تا رسیدیم به گیوی و بقیه اش را فرصت نشد بنویسم . بعد از یک شب توقف در گیوی صبح کوله ها را بستم و راهی دریاچه نئور شدیم هوای دریاچه خیلی سرد بود و بادهای شدیدی می وزید طوری که می توانست ماشین را از جا بکند ما  دریاچه را دور زدیم و متوجه شدیم که اینجا مسیری نیست که بشود تنها پیاده رفت و راستش را بخواهید  بعد از اینکه امسال این مسیر را رفتیم فکر می کنم واقعا چه کار اشتباهی بود تنها رفتن. بنابراین سفر ما به شکل دیگری ادامه پیدا کرد و راهی اردبیل و سرعین شدیم به این امید که در راه برگشت از جاده خاکی خودمان را به سوباتان می رسانیم البته این امید من بود چون آقای پدر در مجموع مخالف رفتنمان بود بعد از سرعین از جاده حیران به سمت آستارا رفتیم و بعد از دو روز توقف در آستارا راهی تالش شدیم با اصرار من قرار شد بعد از یک شب استراحت در تالش به سمت سوباتان برویم  با پرس و جویی که در تالش کردیم تقریبا همه از رفتن منصرفمون کردن که سوباتان چیزی برای دیدن نداره و بهتره به آق اولر برید که جاده اش هم آسفالته فردا صبح راهی آق اولر شدیم و بعد از عبور از یک راه کوهستانی بسیار خطرناک وپیچ در پیچ که بعضی قسمتها خاکی می شد با روستایی مواجه شدیم پر از ویلاهای مدرن امروزی راستش را بخواهید با وجودیکه هم مسیر زیبا بود و هم روستا ولی نمی دانم چرا توی ذوقم خورد یک ساعت بیشتر آنجا نماندیم و برگشتیم چون ما بیشتر در جستجوی مناطق بکر هستیم  تا دیدن منطقه ای پر از ویلاهای مدرن(البته بعدها فهمیدم مسیر پیاده روی آق اولر هم بسیار زیباست)خلاصه اینکه آن سال قسمت نشد برویم سوباتان و رفتن به  سوباتان همینطور در دلم ماند تا سال بعد ...

قرار شد تعطیلات خرداد سال بعد(سال نود)با تور به سوباتان برویم که دو روز قبل از تعطیلات پویان به شدت تب کرد و باز هم فرصتی برای رفتن فراهم نشد.

اینبار در اینترنت عکسهای جایی را دیده بودم به نام شکردشت؛ باز چند روز تعطیلی به اضافه یکی دو روز مرخصی فرصتی فراهم کرد  و ما راهی سفر شدیم به مقصد بندرانزلی _ولی قصد پنهانی من از سفر همان شکردشت بود با آن عکسهای رویاییمژه  چشمک_تنها اطلاعاتی که راجع به شکردشت در اینترنت موجود بود و هست چند عکس و یک توضیح مختصر کوتاه است که برای رسیدن به شکردشت باید بعد از رشت وارد جاده ضیابر شوید ما همین مسیر را رفتیم و راستش را بخواهید از هر کس پرسیدیم شکردشت با تعجب نگاهمان کرد انگار که تا به حال چیزی راجع به آن نشنیده بودند پرس و جوها نتیجه نداد و ما راهی انزلی شدیم هوا به شدت گرم و بینهایت شرجی بود و درست زمان رسیدن برنج و برداشت بود به سمت هتل جهانگردی رفتیم برای گرفتن جا و متاسفانه جا نداشت یکی دو هتل دیگر هم سرزدیم گرمای هوا به شدت کلافه کننده بود که من پیشنهاد دادم برویم سمت ییلاق و حرکت کردیم به سمت جاده اسالم به خلخال  به محض وارد شدن به جاده دمای هوا به شدت تغییر کرد و هر چه جلوتر می رفتیم خنک تر می شد تا اینکه به روستای لرزره رسیدیم همانجایی که سال قبل عکسهایش را گذاشته بودم هوا واقعا خنک بود و حال بدی که از گرمای هوا پیدا کرده بودیم را فراموش کردیم و در دریایی از مه غرق شدیم...

این ژستی بود که پویان پارسال برای عکس می گرفت اول باید عکس با اخم می انداخت بعد ناراحت و بعد خندان اینجا عکس اخمو رو می بینیدخنده

بقیه در ادامه مطلب...


 این عکس خندان:

اینم متفکر:

این هم چادر و ماشین ما:

تفاوتی که با سال پیش داشت(این جریان که تعریف می کنم تابستان نود است و منظور از سال پیش تابستان سال 89 است) این بود که جمعیت بیشتری آنجا بود و متاسفانه زباله های بیشتر(سال پیش فقط ما آنجا بودیم و یک خانواده دیگر و بسیار تمیز بود)ناراحت کننده بود که دیوارهای یک کلبه چوبی که در واقع مسجد آنجا بود تماما پر شده بود از نوشته هایی که همه تاریخ حداکثر 3 ماه گذشته را داشتناراحت

 

به سمت هشتپر(تالش) برگشتیم و شب را در یکی از کلبه های ساحل قروق ماندیم هوا همچنان گرم و شرجی بود و فقط شب امکان استفاده از دریا وجود داشت.

من حاضرم در قطب جنوب زندگی کنم ولی به هیچ وجه تحمل هوای گرم را ندارم پیشنهاد آقای پدر این بود که برگردیم تهران ولی  هوای دیدن سوباتان دست از سر من برنمی داشت کمی از اهالی سوال کردم و در نهایت یک نفر پیدا شد که اهل سوباتان بود و به ما اطمینان داد با ماشین خودمان می توانیم برویم ولی به جز همان یک نفر همه متفق القول می گفتند راه بسیار بد است و نمی شود با ماشین سواری رفت.

فردا صبح به نان دادن به شترمرغهای گرسنه و کمی دریا بازی گذشت:

باز هم اخمو:

ناراحت:

و خوشحال:

متفکر:

حوالی ظهر راهی جاده ییلاق شدیم تا به راه سوباتان برسیم و بپرسیم چطور می شود ماشینی کرایه کرد یا با ماشین های خود سوباتان فردا صبحش راهی شویم که یکدفعه آقای پدر تصمیم عجیبی گرفت توکل به خدایی گفت و وارد جاده ای شدیم که خاکی و بسیار سنگلاخی بود هنوز پانصد متر بیشتر نرفته بودیم که ترس عجیبی مرا گرفت و همان ابتدای راه از رفتن پشیمان شدم دقیقه ای از پشیمانی من نگذشته بود که چرخ ماشین در چاله ای گیر کرد و هیچ جوری هم قصد بیرون آمدن نداشت آنهم در شرایطی که برای بیرون آوردن ماشین باید پرگاز حرکت می کردیم و ماشین آنقدر نزدیک به دره بود که احتمال سقوط را زیاد می کرد در دلم دعا می کردم که از این مخمصه نجات پیدا کنیم و به آقای پدر می گفتم که بعد از درآوردن ماشین حتما برگردیم...

پویان در ماشین و روی صندلیش خواب بود...

 من و آقای پدر از ماشین پیاده شده بودیم تا چاره ای بیندیشیم که یک وانت نیسان از راه رسید یکی از سرنشینان برای کمک پیاده شد گفتیم که قصد برگشت داریم و آن شخص سوار ماشین شد تا ماشین را از چاله بیرون بیاورد و یکدفعه در مقابل چشمان حیرت زده ما با سرعتی باورنکردنی ماشین را از یک سربالایی تند آنقدر جلو برد که ماشین ناگهان از جلوی چشم ما ناپدید شد پویان سوار ماشین بود و من داشتم از ترس قالب تهی می کردم...

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی