چنین گفت پویان(5)
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
 

دفتر یادداشتم را ورق می زنم، عکسهایم را مرور می کنم،روزهای سال گذشته از جلوی چشمانم عبور می کنند...

سال گذشته خیلی تنبلی کردم در نوشتن از بین چیزهایی که ننوشتم چند تا یادداشت مربوط به قبل از چهار سالگی پویان است و دوست دارم بنویسمشان :

-قایم موشک(قایم باشک؟)یکی از بازیهایی بود که پویان خیلی دوست داشت موقع بازی از ته دل می خندید و شاد بود ولی هیچوقت حاضر نبود قواعد بازی رو قبول کنه این مکالمه ای که در زیر می نویسم در بین یکی از بازیهاش نوشته بودم و مربوط به آبان ماه سال قبله:

-پویان پشت در اتاق خودش قایم شده و پدر مثلا در حال جستجو برای پیدا کردن پویان است

پویان رو به من:مامان به بابا بگی من اینجا نیستماا!!!

پدر در حال وارد شدن به اتاق

پویان از پشت در و به آرامی:برو من توی اتاق مامانم هستم!

پدر:کجای اتاق مامانی؟

پویان:لای در!!!

-اینبار باز هم نوبت پویانه و رفته زیر پتوی خودش روی تخت قایم شده و من کلی براش توضیح دادم که نباید حرف بزنه و جاشو لو بده

پویان خیلی آرام:من اینجا نیستم من اینجا نیستم...

من در حال خنده

پویان از زیر پتو:هیس لیلا ...هیس... الان پیدام می کنه!

من همچنان در حال خنده

پویان:لیلا به کی می خندی؟

(آخه بچه جون به چه زبونی بگم نباید حرف بزنی)

در همین هنگام پدر وارد اتاق می شود

پویان از زیر پتو و خیلی آرام(که مثلا کسی جایش را متوجه نشود) :برو تو اتاق مامان!

پدر:رفتم نبودی...

پویان:پس برو پشت در اتاق خودمو بگرد!

پدر در حالی که به سمت پویان می رود:پس این زیر کیه؟

پویان:گربه است!!!...

 

چقدر دلم برای "لیلا"گفتنت تنگ شد قند عسلم...

----------

مثل همه خونه هایی که بچه دارن مدتهاست که فرشته مهربون مهمون خونه ما هم هست  پویان اونقدر فرشته مهربونو باور داشت که وقتی از دستشویی یا حمام بیرون میومد اولین جمله اش این بود:"فرشته مهربون لطفا یه لحظه چشماتو ببند..."

هنوز هم هر شب قبل از خواب می گه:فرشته مهربون لطفا برو تو خوابای من تا خواب بد نبینم.

--

یک روز بعد از بیدار شدن از خواب و پیدا نکردن جایزه زیر بالش:

پویان با ناراحتی:من پویانِ جایزه ندارم،هر کی منو ببینه می گه پویانِ جایزه ندار!

--

پویان:مامان فرشته مهربون صدای خیلی زیاد کمو می شنوه؟

-------

اینها هم چند حرف پراکنده که بیشتر مربوط به قبل از چهارسالگیست و در هیاهوی زمان فرصت نشده بود بنویسم( بعد از چهار سالگی چیزی ننوشته امناراحت):

من در حال خواندن نت:سل می سل سل می

پویان:نه اینطور نیست!

من:پس چطوریه؟

پویان:وقتی مثل من کوچیک شدی می فهمی!!!

--

می بوسمش و طبق عادت با دست پاکش می کند

من:آخه آدم جای بوس مامانشو پاک می کنه؟

پویان:نه،اینطوری کردم که جای بوست تا فردا بمونه!

--

پویان:مامان می دونی خدا موزو تو جنگلاش آفریده تا میمونا و مامان باباها موزا رو بخورن!!!

--

پویان:مامان مگه خدا شمشیر داره اینقدر قویه؟؟

من:نه شمشیر داشتن نشونه قوی بودن نیست.

پویان:مگه تفنگ داره اینقدر قویه؟

من:نه تفنگ داشتنم نشونه قوی بودن نیست.

پویان:پس چطوری اینقدر قویه؟

من:...

--

پویان:مامان لطفا خودت لباسمو بپوشون من هر چی می پوشم"نمی پوشیده می شه"

پویان:کی برقو رفتونده؟

--

ثنا:پویان تو کدوم عروسکو می خوای؟

پویان:من عروسک دخترونه نمی خوام من با اتوبوسم دوستم!

--

هنوز هم جداسازی کلمات و پرسیدن معنی آنها ادامه دارد مثلا:

"به درد"یعنی چی؟(از به درد نمی خوره)یا "سل"یعنی چی؟(از جدا سازی عسل)

--

پویان:تلویزیون ما خرابه یعنی هر چی باید نشون بده یادش میاد باید یه چیز دیگه نشون بده!

(اینم تو پرانتز بگم که یه روز خوب خدا پویان که طبق معمول عادت نداره روی زمین راه بره از میز تلویزیون بالا رفته بود که با تلویزیون اومد پایین و تلویزیون به ملکوت پیوست البته اینو محض خاطره گفتم این حرفش مربوط به قبل از نابود کردن تلویزیون بودچشمک)

--

من در حال صدا کردن پویان:

پویان:شما صبر نگه داشته باش!!!

--

پویان:بهتره برم لامپو روشن کنم هوا خیلی هیولایی شده!

پویان:بابا من با قوی یی(ghavi ii)تمام رفتم تو اتاق مامان کارامو انجام دادم اصلا هم نترسیدم.

-------

پ.ن:در رابطه با پست قبل مطلبی یادم آمد که موقع نوشتنش به فکرم نرسیده بود :

دوستی داشتم که خیلی در زندگی مشترک موفق بود(حداقل ظاهرش اینطور بود) و هر بار می نشست از رموز موفقیتش می گفت و مهمترین اصل موفقیتش این بود که هیچوقت فکر نمی کند همسرش یک مرد سی و خورده ای ساله است هر وقت از همسرش اشتباهی سر می زند با خودش می گوید:"مهدی پنج سالشه من الان با یه آدم پنج ساله طرفم"و همین جمله باعث می شود به اشتباه همسرش فکر نکند و قضیه ختم به خیر شود.

حالا از مقایسه اینکه وقتی آدمها بچه اند خوبه که مثل یک "آدم بزرگ" بهشون نگاه کرد و وقتی آدم بزرگ شدن مثل یک" بچه" بی اختیار خنده ام می گیرد...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی