چنین گفت پویان(2)
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
 

در سفریم ،در جاده زیبایی در حرکتیم ...از کنار گاوی عبور می کنیم که در شرایط حادی (از لحاظ ما)  روی یک شیب اقلا هشتاد و پنج درجه با خونسردیی که فقط از یک گاو بر می آید مشغول چریدن است:

پویان(با نگرانی):گاوه نیفته؟

من:نه مامان گاوا از اونجا نمی افتننگران!!!!

پویان:مگه گاوه سفته سفته؟؟؟!!!!

-----

هنوز در حرکتیم:

پویان:ابرا چسبیدن به سقف کوها!!!

----

به مقصد رسیدیم و آن بالا بالاها در مه متراکمی داریم قدم می زنیم و من  مدهوش اینهمه زیباییم(که البته دو متر جلوتر از پایمان را نمی توانیم ببینیم بس که مه زیاد استمژه اما اینبار واقعا روی ابرها سیر می کنمچشمک):

من:پویان ما الان تو ابراییماااااااااانیشخند

پویان:پس چطوری داریم روی زمین راه می ریم؟؟؟؟

من:متفکر

-----

اینجا دیگه از سفر برگشتیم...تلویزیون داره یه برنامه مربوط به سومالی نشون می ده:

پویان:اینا چرا پوستاشون سیاه شده؟

من:آخه اینا سیاه پوستن.

پویان:ما ولی کرم پوستیم؟؟

من:نه ما سفید پوستیم.

پویان:نه بابا!ببین (در حالی که پوستشو نشون می ده)این سفید نیست کرمه!!!

من:یول

-----

مدتیه هر وقت کار خوبی می کنه فرشته مهربون یه جایزه کوچولو(که معمولا خوردنی و معمولاتر از این لواشک های پذیراییه که پویان خیلی دوست داره)می ذاره زیر بالشش.بنابراین صبح تا از خواب بیدار می شه اولین کاری که می کنه زیر بالشش رو نگاه می کنه...

یکی از همین صبح ها بعد از یافتن لواشک موردنظر:

پویان:هه هه هه(در حالی که چشمهاش از شادی برق می زنه)!

من:چقدر تو پررویی!!(پررو در اینجا کنایه و در واقع نوعی قربان صدقه به حساب می آید!)

پویان:نه بابا!فرشته مهربون خودش به من می ده این هله هوله هارو!!!

-----

طبق عادت همیشگی با کلی ترفند دارم بهش غذا می دم:

من:...غذاتو بخور قوی بشی...

پویان:قوی تر نشمااااااااا!! یه دفعه خونمون می شکنه!!!

-----

داره بره ناقلا می بینه:

پویان:من موندم چرا به این گوسفنده می گن بره ناقلا!!!

-----

من:لبم داره پوست پوست می شه.

پویان:خب باید بری لب پزشکی!

-----

پویان:اجی مجی تالرجی!(لاترجی)

-----

پویان رو به پدر:من کوچولو بودم رفته بودم دنیا بابای تو بابای من بود!!!

من که هیچ ،فلاسفه هم هنوز تفسیری برای این جمله فیلسوفانه پیدا نکردن!

-----

...گفتم که سفر بودیم... سفر که نه در رویا بودیم ...جایی در بلندی ها ،لابه لای ابرها نفس کشیدیم و سرشار شدیم از زندگی ...همان بالا،روی ابرها،جایی که می شد از آسمان ستاره چید،پسر کوچک من سه سال و هفت ماهه شد...

این عکس را داشته باشید تا بعد بگویم برایتان...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی