از این ننوشتن ها
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دل آدمی برای نوشتن بهانه می خواهد

و برای ننوشتن بهانه ها

وقتی هیچکدام نباشد 

سکوت تنها واژه ایست که تورا و بودنت را انکار نمی کند*...

*****

پرم از بهانه های نوشتن و نوشتن نمی دانم...چه رازیست وقتی سرشاریم از خوشی تمام بهانه های شیرین را می بلعیم و از یاد می بریم و در مقابل لحظه لحظه تلخی ها را مزه مزه می کنیم...چه بهانه ای قشنگ تر از اردیبهشت که جاودانه شود یا همین عطر گلهای یاس روی میزکه  تمام اتاق را آکنده و مرا تا خود خود خدا بالا می برد،  چه بهانه ای شیرین تر از پسر کوچکم؟؟...

-----

در این مدتی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده که مهمترینش کودکستانی شدن پویان است درست ار پنجم همین اردیبهشت ماه زیبا...

صبح ها با هم مست از بوی خاک باران خورده و عطر دل انگیز یاس، گلهای بهاری را می شماریم و در حال سرشماری شقایق های نورس و گلهای تازه رسته در حالی که پویان تک تک ماشین های عبوری را نام می برد  قدم زنان به مهد کودک می رویم. ارزشش را دارد وقتی بدون چتر زیر باران راه می رویم و می دویم و هیچ کدام از گودال های آب را بی نصیب از قدم هایمان نمی گذاریم ،ارزشش را دارد وقتی روی برگ های باران خورده  کفشدوزک می بینیم و از ذوق سرشار می شویم ، ارزشش را دارد وقتی به دنبال قاصدکی می دویم و دستهایمان را تا آسمان بالا می بریم، گیریم که وقتی به مهد کودک نزدیک می شویم کمی هم آواز"من به مهد کودک نمی روم"بشنویم، گیریم مهد کودک ما با استانداردهای اولیه یک مهدکودک هزارسال نوری فاصله داشته باشد ...

-----

خبر دیگر اینکه دندان عقلم را که در فک نهفته بود و کاملا به صورت افقی در آمده بود جراحی کردم جراحی خیلی سختی بود ولی حتی یک لپ کبود وپر از آفت که به اندازه یک سیب ورم کرده و دو هفته ای تمام خواب و خوراک و آرامشم را ربوده بود و یک آقای پدر مترصد فرصت  با همکاری هم نتوانستند مرا از سفری که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم در اردیبهشت برویم منصرف کنند سفری به دیار شیرین و فرهاد و سرزمین کردنشینان که در اردیبهشت ماه براستی خود خود بهشت بود.

-----

پویان خیلی به نقاشی علاقمند است و صبح ها که بیدار می شود بعد از سرکشی کامل به تمام ماشین هایش سراغ دفتر و ماژیک ها و مداد شمعی هایش می رود این ترم متاسفانه تا به خودم بیایم  فرصت ثبت نام کلاس نقاشی کانون تمام شد به ناچار پویان را در کلاسهای نقاشی و تئاتر و زبان فرهنگسرا ثبت نام کردم فقط یک جلسه شرکت در کلاس زبان و نقاشی کافی بود تا از خیر هزینه ای که برای ثبت نام در این دو کلاس پرداخت کرده بودیم بگذریم و عطایش را به لقایش ببخشیم فکر کنید در کلاسی با عنوان:نقاشی به روش روانشناختی به شما سرمشق نقاشی بدهند و بگویند از روی این مثلا ده صفحه نقاشی کن و نکته درد آور اینکه وقتی به روش کلاس معترض می شوی مادران دیگررضایتشان را از شیوه آموزش اعلام می کنند و تو ترجیح می دهی منتظر ترم بعدی کانون بمانی و به این فکر می کنی که چه راحت خلاقیت کودکانمان را در راه زیباتر کشیدن یک نقش معامله می کنیم خلاقیتی که پرورشش شاید بهترین هدیه ای باشد که می توانیم به کودکمان ارزانی کنیم.

کلاس تئاتر اما حکایت متفاوتی داشت حدود بیست کودک که پویان کوچکترینشان بود روی سن دایره وار نشستند تا داستان شنگول و منگول را از زبان قصه گو بشنوند نوبت به هر شخصیتی که می رسید قصه گو از بچه ها می خواست که داوطلب شوند برای اجرای نقش و از چند نفری که دست بلند می کردند یکی انتخاب می شد پویان اما ساکت و آرام نشسته بود بی آنکه داوطلب اجرای نقشی باشد تکلیف نقش های بزبزقندی و بزغاله هایش که معلوم شد پویان بلند شد و گفت:خانوم منم گرگ بی حیا**م...

باورم نمی شد پسر کوچولوی خجالتی من با اعتماد به نفس تمام نقش مورد علاقه اش را خودش انتخاب کند بی آنکه منتظر بماند برای انتخاب شدن، پیش از آنکه کسی نقش را از آن خود کند... باورم نمی شد پسر کوچکی که گاهی اینهمه لجباز و سرکش می شود  اینگونه گوش به فرمان قصه گوست تا نقش گرگ به قول خودش بی حیا را بی نقص اجرا کند...جلسه دوم کلاس -که دیگر مادرها حضور نداشتند-قرار بود که همه نقش بزبز قندی را اجرا کنند که تنها کسی که حاضر به اجرای نقش نشد پویان بود با این توضیح که گفته بود من فقط نقش گرگ را بازی می کنم بعد از کلاس در جواب سوال من که پرسیدم چرا نقش بزبز قندی را بازی نکرده گفت:من که خانوم نیستم بزبزقندی بشم!!!

-----

چهارشنبه گذشته سری هم به نمایشگاه کتاب زدیم و فقط غرفه های کودکان را دیدیم که راستش خوب نبود و باز هم بیشترین خریدمان از غرفه کانون بود.

-----

در این روزهای اردیبهشتی پویان تقریبا هر روز با ماشین شارژی اش خیابانهای مجتمع را دور می زند و کاملا روی ماشینش تسلط دارد کلی هم سربالایی و سرپایینی می روند با پدرش.

-----

پویان یک سالیست دو تا دوست پیدا کرده توی پارک به نامهای سارینا و علی آقا -یعنی اگر بگی علی کلی بهش بر می خوره و می گه:اسم دوستم علی آقاست !!!... علی آقا از پویان کوچکتره!!!-نکته جالب اینه که حالا که به مهد کودک می ره با سارینا و علی آقا در یک کلاسند!

-----

پویان امسال در روز تولد من سه سال و سه ماه و سه هفته و سه روز داشت لبخند

-----

در سال جدید تقریبا هیچ پنجشنبه و جمعه ای را در خانه نبوده ایم حیف این روزهای زیبای بهار نیست که از هوای دل انگیز کوه بهره نبریم؟کاش فرصتی پیش آید تا گزارش سفرها و کوه رفتن هایمان را  ثبت کنم.

-----

ممنون از همه مهربانانی که تولدم را تبریک گفتند و ممنون از محبت کسانی که در مدتی که نبودم احوالم را جویا شدند امکان کامنت گذاشتن برای دوستان بلاگفایی را ندارم اردیبهشت جان ،لیلی عزیز ، افشان جان،زهرای مهربان ،عسل عزیز ،هنای دوست داشتنی،مونای عزیز و بقیه دوستان بلاگفایی به خانه های پر مهرتان سر می زنم ولی بلاگفا کد تاییدی را نشان نمی دهد!!!

-----

این پست سه بار نگاشته شد و عین دو بارش را پرشین بلعیدگریه

-----

*نمی دانم از کیست!

**گرگ بی حیا:شخصیت کتاب "گرگم و گله می برم"که از کتابهای مورد علاقه پویان است و به صورت نمایشنامه نوشته شده این کتاب را به مربی تئاتر پویان معرفی کردم و او هم جایگزین کتاب شنگول و منگول خودش کردلبخند


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی