من در این آبادی پی چیزی می گشتم
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
 

جمعه هفتم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی ام شد فکر نمی کنم هیچوقت  خاطرات این روز را فراموش کنم!

صبح ساعت 7.5 بود که از خانه بیرون زدیم به قصد  تلخاب ...هوا نه گرم بود و نه سرد ..تمام تصوری که از مقصد داشتم دشتی بود پر از  لاله های وحشی که به چشمه ای زیبا و پرآب می رسید و از این تصور شدیدا هیجان زده بودم...نان سنگگ تازه گرفتیم برای صبحانه و به راه افتادیم...وارد جاده تلو که شدیم سبزی کوهها و سرخی شقایقهایی که گاه و بی گاه در طول مسیر می دیدیم روحمان را تازه می کرد مسیر جابه جا پر بود از شقایقهای زیبا...نرسیده به فشم رودخانه پر آب با ما همراه شد و باد خنکی که به صورتمان می زد حکایت از شروعی زیبا و خوشایند داشت...پویان هم با من همراه شده بود و یکی یکی شقایقها را نشان می داد جایی هم در مسیر به حصارهای توری فلزی رسیدیم و پویان گفت:آآآآآآآآآآآ باغ پرندگانه!!!...به زاگون که رسیدیم هوا خنک تر شده بود و دوست داشتی تمام ریه هایت را پر کنی از هوای تازه...مسیر را به سمت لالون ادامه دادیم و خیلی زودتر از آنچه انتظارش را داشتیم به لالون رسیدیم...رودخانه در تمام طول مسیر با ما بود...نتیجه تمام جستجوهای قبل از حرکتمان می گفت که باید ماشین را در میدان اصلی ده و جلوی مسجد پارک کنیم و بقیه مسیر را پیاده ادامه بدهیم اما نتیجه پرس و جوهای محلی این بود که پیاده روی با بچه سخت است و بهتر است با ماشین ادامه دهیم...همین کار را کردیم...ماشین بیچاره تازه جلوبندی اش سرویس شده بود... درست  مثل یک جیپ مسیرهای پر از فراز و نشیب را پیمود...حالا در این بین کوچه های ده را هم کنده کاری کرده بودند و نمی دانم چه شد که ما این مسیر را به سلامت بالا رفتیم هر چند سر و صدای ماشین درآمده بود و خب حق هم با او بود...به جایی رسیدیم که دیگر بیشتر از آن نمی شد ماشین را بالا برد و ناچار باید ماشین را پارک می کردیم...با هزار زحمت ماشین را پارک کردیم آنهم جایی که شیبی به سمت رودخانه داشت ولی خوب چاره ای نبود...از ماشین که پیاده شدیم چنان باد خنکی از رودخانه به صورتمان زد و چنان منظره چشم نوازی در منظر دیدمان پیدا شد که نیرویمان برای ادامه مسیر چند برابر شد...جالب بود از هر جایی که آب توانسته بود راهش را به سمت زمین پیدا کند فواره ای از آب دیده می شد...صبحانه را کنار رودخانه خوردیم هر چند پویان لب به هیچ چیز نزد و از هر باریکه آبی برای آب بازی استفاده  کرد...

وسایلی را که باید همراه می بردیم در کوله گذاشتیم و راه افتادیم...کوله ای که وسایل سه نفر را یکجا در خود جا بدهد بی شک سنگین است ولی مجبور بودیم تقسیم بار کنیم پویان به اضافه فلاسک سهم آقای پدر و کوله سهم من...تمام مسیر پوشیده از گیاه گلپر بود که رایحه مست کننده اش تمام هوا را پر کرده بود و پروانه های زیبایی که دوست داشتی برای دیدن هرکدام لحظه ای متوقف شوی و درختان گردو و گیلاس که محصول این منطقه بود...

و رودخانه همچنان با ما می آمد و صدای زیبای آب که همیشه آرامش عجیبی به روحم هدیه می دهد و به جز صدای  آب و آواز پرندگان  و گاهکی جیر جیر زنجره ای  صدایی شنیده نمی شد...آرامش مطلق و زیبایی محض  که گلهای وحشی بنفش  و زرد زیباییش را دو چندان کرده بود...

مسیر اما باریک بود و گاهی آنقدر باریکتر می شد که ناخودآگاه برای عبور دستت تکیه گاهی را جستجو می کرد ... با وجودی که سنگینی کوله گاهی طاقتم را طاق می کرد  نیم ساعتی بی وقفه راه رفتیم ... تا جایی که چشم کار می کرد کوه بود و رودخانه و مسیر کاملا به مسیر کوهنوردی تبدیل شده بود...

بقیه در ادامه مطلب...


 یکی دو جا از مسیر به کوهنوردانی بر خوردیم که با چشمان گرد شده نگاهمان می کردند و حتی یک نفرشان گفت که باید از آب رد شوید و با بچه نمی توانید اما نیرویی ما را به جلو می برد...هنوز چند دقیقه ای از هشدار کوهنورد عزیز نگذشته بود که به رودخانه رسیدیم و راهی جز عبور از رودخانه نداشتیم...رودخانه ای خروشان با آب خیلی خیلی سرد...

توضیح:به هیچ وجه تصویر گویای عمق آب و شدت خروشانی رودخانه نیست.الان که به تصویر نگاه می کنم مثل این است که راههای مختلفی برای عبور وجود داشت ولی واقعا اینطور نبود و رودخانه چند گروه مختلف را سرگردان خودش کرده بود.قسمتی که ما عبور کردیم حداقل ٨ متر عرض داشت.

ناچار متوقف شدیم و آقای پدر در جستجوی راهی برای عبور پاهایش را به آب زد چندین مسیر را امتحان کرد اما هر کدام مشکلات خودش را داشت و عبور با پویان به نظر غیرممکن می رسید...در این بین دو گروه کوهنوردی به ما رسیدند و راهنمای آنها هم مسیرهای مختلفی را برای عبور امتحان کردند...با وجودی که داشتیم تصمیم به برگشت می گرفتیم نیرویی مانع شد پدر پویان را تا وسطهای آب برد و یکی از کوهنوردان که حرفه ای تر از بقیه بود و توانسته بود از آب عبور کند کمک کرد و پویان به آنطرف رودخانه رسید و بعد من هم با کمک آقای پدر از رودخانه گذشتم...

توضیح:اینم پاهای من که تا زانو خیس شده بودم و از سرمای آب یخ زده بودم .امیدوارم عکس میزان یخ زدگیمو به وضوح نشون بدهچشمک

آب سرد سرد بود و تا زانو در آب رفته بودیم بنابراین خیلیها نشستند تا کمی زیر آفتاب گرم شوند ولی ما تصمیم گرفتیم زودتر به راهمان ادامه دهیم که بلافاصله باز هم رودخانه جلوی راهمان سبز شد...تجربه عبور قبلی ما را آبدیده کرده بود و با وجودی که مسیر سختی پیش رو داشتیم باز هم پاها را به آب زدیم و گذشتیم نکته جالب این بود که خیلیها وقتی می دیدند ما با بچه عبور می کنیم بر ترسشان غلبه می کردند و وارد رودخانه می شدند...تقریبا ده بار از آب عبور کردیم که سه بارش واقعا سخت و پرخطر بود و بعد به مسیر پاکوبی رسیدیم که تا چشم کار می کرد فقط کوه بود و رودخانه که همچنان با ما می آمد رودخانه ای که وقتی از خطرات آن گذشتیم تازه زیبایی چشم نوازش را نشانمان داد که چه همه پاک است و سپید مثل برف  به جرات می گویم تا آن لحظه آبی تا این حد سپید و کوهی تا این حد تمیز ندیده بودم...

مسیر را ادامه دادیم از هر دو گروه کوهنوردی جلو افتاده بودیم ...در دل کوهستانی که تا چشم کار می کرد آب بود و کوه بود و سر سبزی... پر از آبشار های روان از بالای کوه که سرچشمه شان ناپیدا بود و واقعا از هر سوراخی از دل کوه آب بیرون زده بود...پویان ساکت و آرام به زیبایی مسیر چشم دوخته بود ...یکساعتی بود در حال حرکت بودیم و واقعا شیب های خیلی تندی را گذرانده بودیم کوله پشتی شدیدا روی شانه هایم سنگینی می کرد  آقای پدر هم خسته بود بنابراین تصمیم گرفتیم در کنار شیب تندی از رودخانه که آبشار زیبایی را در ذهن تداعی می کرد دقایقی استراحت کنیم کمی میوه خوردیم و شکلات تا  برای ادامه مسیر انرژی داشته باشیم...آقای پدر شروع کرد به آواز خواندن و پویان گفت:سر و صدا نکنید آبشار خوابیده !!!و دعوت به سکوتمان کرد...

یکی از گروه های کوهنوردی که به ما رسیدند  تصمیم گرفتیم مسیر را ادامه دهیم...در بین آنها آقایی مسن اما شاداب بود که کوههای زیادی را در کشور خودمان و کشورهای دیگر تجربه کرده بود و به ما تذکر داد که کفش های ما کفش های مناسب کوهنوردی نیست و نمی دانست که ما به قصد دشت و دمن آمده بودیم و سر از کوه در آورده بودیم در تمام مسیر هم فقط تعدادی لاله وحشی دیده ایم شاید فصل لاله ها گذشته بود و یا برعکس هنوز موقع درآمدنشان نرسیده بود...

همین چند دقیقه استراحت کافی بود که انرژی من برای ادامه راه تحلیل برود و به عبارتی اصل آهسته و پیوسته رفتن را رعایت نکرده بودیم و بدنم سرد شده بود مقداری طول کشید تا دوباره به حال و هوای قبل برگردم ...مسیر واقعا زیبا بود و در تمام مسیر این شعر با من می خواند:من چه سبزم امروز...وچه اندازه تنم هشیار است...نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح...وچنان بیتابم که دلم می خواهد...بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه...دورها آواییست که مرا می خواند*...و اگر آن کوله تا آن حد برپشتم سنگینی نمی کرد واقعا دوست داشتم بدوم تا سر کوه...آزاد و رها...در حالی که باد روی صورتم می خورد و لای موهایم می پیچید...

ای کاش توصیف گر خوبی بودم تا شما هم می توانستید زیبایی های آنجا را حس کنید...در تمام طول مسیر دائم به آبهایی می رسی که از دل کوه روانند و باید از آنها عبور کرد خنکی که بعد از عبور از آن به جسم و روح و جانتان وارد می شود جان تازه ای برای ادامه راه در شما می دمد...

توضیح:کاش می توانستم زنبوری را که برای نشان دادنش مجبور شدم چند بار روی عکس زوم کنم بهتر تصویر کنم زنبورهایی مخملی و چاق که یک نمونه گرد و قلنبه زیبایش از دستم فرار کرد و نتوانستم عکسش را شکار کنم تا بحال زنبوری به این زیبایی ندیده بودم.

بیشتر از یک ساعت در حرکت بودیم تا به پهنه ای از گلهای وحشی رسیدیم منظره  ای زیبا ،چشم نواز و غیر قابل توصیف ...پهنه ای از گلهای زرد که گلهای صورتی و سفید در بین آنها چنان منظره زیبایی بوجودآورده بود که بی اختیار تصویری از بهشت پیش رویت قرار می داد ...مگر زیبایی بیشتر از این هم قابل تصویر است !!!در اینجا تمام زمین زیر پایت خیس بود از آبی که انگار از دل زمین بیرون می زد...

 توضیح:تمام تلاشمان را کردیم که گلی لگدکوب نشود و تنها از مسیرهایی که بقیه کوهنوردان عبور کرده بودند گذشتیم.

ادامه دارد...

*دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

سهراب سپهری

پ.ن:مدت زیادیست که از پویان ننوشته ام و نمی دانم چرا فرصت نمی شود.فقط اینرا بگویم که پای پویان بهتر است خدا را شکر اما هنوز کاملا خوب نشده و دیگه اینکه بالاخره موفق شدیم موهای پویانو کوتاه کنیم که واقعا موفقیت بزرگی بود  ایشالا به زودی پویان با چهره ای متفاوت رونمایی می شود!

این داستان لالون را هم چند وقتی بود می خواستم بنویسم و هر بار نمی شد الان هم 20 روزی از قضیه گذشته ولی من عزمم را راسخ کرده بودم برای نوشتنش ادامه اش را اگر خدا بخواهد بزودی می نویسم.


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی