یاد من باشد!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

شنبه ٢۵ اردیبهشت ٨٩:

طبق قرار قبلی که با پویان جون و مامان مهربونش داشتیم رفتیم پارک ساعی...

در بدو ورود مامان پویان جون و مامان حدیث مهربون رو دیدم  و بعد آندیا جون و مامان مژگان عزیز 

که خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.

پویان و پویان:

 

بقیه مامانها و بچه ها که افتخار آشنایی باهاشون پیدا کردم:

هیژا جان و مامان گلش ، نارگل جان و ننه گلی عزیز ، دیبا و پرند خوشگل و مامان مهربونشون ، هانا جان و مامان هیوای عزیز و مهدیار جان و مامان مریم عزیز

از آشنایی با این دوستان خیلی خیلی خوشحالم لبخند

و از اونجایی که من دائم در حال دویدن دنبال پویان بودم متاسفانه عکس زیادی از این قرار ندارم ناراحت

آندیا جون و هانا جون:

پویان و هانا جون:

 باز هم پویان:

اینکه همه عکسها در کنار سرسره گرفته شده حکایت از حال و روز من در دویدنهای پیاپی پشت سر پویان از این سرسره به آن سرسره استچشمک

متاسفانه عکسی از بقیه بچه ها ندارمناراحت

دوشنبه 27 اردیبهشت:

از اونجایی که دوشنبه تعطیل بود باز بساط ناهارمونو برداشتیم و اینبار رفتیم پارک قیطریه ...ایندفعه پویان سرگرمی جدیدی پیدا کرده بود و چوبهای خشک پارک رو جمع می کرد و تا وقتی بر گردیم کل پارک از چوب خشک پاکسازی شده بود:

مقداری از این چوب خشک ها البته با همکاری پویان و آقای پدر تبدیل به یک خونه سرخپوستی شد:

بقیه در ادامه مطلب...


دوشنبه 27 اردیبهشت 89 شاید یک روز معمولی بود.... یکی از روزهای خدا که به راحتی در گذر زمان فراموش می شوند! اما من دوست داشتم ثبتش کنم تا یادم بماند اشتیاق پسر کوچکم را برای جمع کردن چوبهای به ظاهر بی ارزشی که لحظات دلپذیری را برایش بوجود آورده بود و آنقدر دوستشان داشت که حتی وقتی شب خسته از یک روز پر از تحرک روی زمین دراز کشید حاضر نبود چوبی را که با خودش به خانه آورده بود رها کند و تا وقتی به خواب ناز فرو رفت چوب را محکم در دستانش نگه داشته بود ...یا عکس آن سرسره را گذاشتم که یادم بماند تا چه حد پایین آمدن از آن سرسره برایش هیجان داشت و بلافاصله بعد از پایین آمدن به سرعت به سمت پله ها می دوید تا هیجانی دیگر را تجربه کند... دوست دارم چهره پسر کوچکم یادم بماند وقتی  با خوشحالی وصف ناشدنی از سکوی کنار استخر توپ داخل توپها می پرید و بلافاصله از سکو بالا می آمد  تا پرش دیگری را تجربه کند ... یا آن چوبهایی را که در سبد دوچرخه اش با خود به خانه می آورد ...دوست دارم یادم بماند!

پسر کوچکم دوست دارم یادت بماند به بهانه هایی به این کوچکی شاد بودی و  می خندیدی و خستگی را نمی شناختی... دوست دارم یادت بماند همیشه می شود با بهانه های کوچک شاد بود! دوست دارم یادت بماند ساعتها می شود دوید و خسته نشد ! دوست دارم یادم بماند می شود با بهانه های کوچک هم شاد بود!!!

آرزو می کنم گل خنده همیشه بر لبانت شکوفا باشدقلب


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی