گزارشی مختصر از شب و روز تولد من:
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پنجشنبه ٢٣ اردیبهشت ٨٩:

بعداز ظهر رفتیم نمایشگاه کتاب.خیلی شلوغ بود و سالن ها تهویه مناسبی نداشت بنابراین پویان و آقای پدر از من جدا شدن و منهم فقط غرفه های کودک را دیدم و یک سری کتاب برای پویان خریدم ( بعدا در موردش می نویسم)...

شب هم بعد از اینکه بیرون شام خوردیم رفتیم تا کیک تولدمو بگیریم ...به پویان گفتم می دونی تولد مامانه؟ گفت:تولد منم هست!!! بعد هم کیک تولدشو انتخاب کردخنثیحالا هر چی می گم مامان لااقل یه کیک خوشگلتر انتخاب کن به تولد منم بیاد کو گوش شنوا !!! نتیجه اینی شد که می بینید:

البته قبلش یک کیک جوجه ای انتخاب کرده بود بسی مفتضح تر از این! باز جای شکرش باقیه به این خرس قهوه ای رضایت داد!

بعد تازه داستان تولد و کیک بازی شروع شد اونهم به این شکل:

در اینجا پویان یک عدد گوش خرسی رو کند و با کمال میل خورد ! و بعد شروع کرد به تزیین کیک به سبک خودش:

وقت فوت کردن شمع هم اصلا مجالی به من نداد و...:

از کل این کیک هم به جز همون یه دونه گوش خرسه و یکی دو گاز از اون چوب شورها و یکی دو انگشت خامه هیچ چیز دیگه ای نخورد! بعد یکی اون عکس رو که با سر رفته تو کیک ببینه چی فکر می کنه اونوقت؟!!!چشمک

جمعه ٢۴ اردیبهشت ٨٩:

از روز قبل قرار گذاشته بودیم که صبح زود بیدار شیم و بریم لالون !این تصمیم برمی گرده  به اینکه من دوست دارم روزهای خاص زندگیمو در دل طبیعت بگذرونم و تا جایی که می تونم انرژی مثبت دریافت کنم!!!

اما شب قبل به برکت تولد مننیشخندتا صبح حسابی بارون بارید(مرسی خدا جونمبغل) و فکر اینکه اینهمه راه رو با یک بچه دو ساله بریم و سردی هوا اجازه نده از طبیعت استفاده کنیم منصرفمون کرد بنابراین به جای صبح زود ظهر از خواب بیدار شدیمخجالتو نهاری رو که آماده کرده بودم برداشتیم و از خونه زدیم بیرون...

تصمیم گرفتیم اول بریم نمایشگاه گل و گیاه و بعد هم پارکی برای خوردن نهار اما تازه از خونه در اومده بودیم که چشممون به این شقایقهای زیبا افتاد:

باورتون می شه این گلهای زیبا در چند قدمی خونه ما در اومده بود اونهم به مناسبت تولد مننیشخند!!!

خب با وجود اینهمه نشانه زیبا یکدفعه راهمون رو کج کردیم به سمت خجیر و تصمیم گرفتیم روز قشنگمون رو در  طبیعت زیبای خدا زیباتر کنیم البته اولش راهمون ندادن ولی با دیدن برچسب روی ماشین راه رو باز کردن ...

 نهارمون رو اینجا خوردیم:

بعد رفتیم سمت نمایشگاه گل و گیاه و چشمتون روز بد نبینه به چنان ترافیکی برخوردیم نگفتنی!!!و با اینکه جای پارک هم پیدا کردیم ولی ترجیح دادیم بی خیال نمایشگاه بشیم چون با اینهمه ازدحام جمعیت مسلما لذتی از دیدن گلها نمی بردیم و خلاصه خودمونو به هزار زحمت از ترافیک چمران نجات دادیم و به سمت پارک نهج البلاغه رهسپار شدیم...

عکسهای بعدی هم مربوط به همون شب در پارک نهج البلاغه:

و اینگونه سالروز تولد من هم به پایان رسید...البته قبل از به پایان رسیدنش شام رو هم بیرون خوردیمچشمک

این بود خاطره من از روز تولدمنیشخند

از اونجایی که این پست طولانی شد جریانات شنبه و دوشنبه رو به امید خدا فردا در یک پست جدید می نویسم...

توضیح١:یه جورایی خوشم اومد اینجوری بنویسم شما به بزرگی خودتون ببخشید...البته پست فردا هم در همین حال و هواستمژه

توضیح٢:از اونجایی که می دونم با دیدن اون شقایقها براتون این سوال پیش میاد که ما کدوم روستا زندگی می کنیمنیشخندباید بگم که فقط کافیه در روزهای زیبای اردیبهشتی کمی دقیقتر به اطرافمون نگاه کنیم اونوقت زیباییهای طبیعت را بهتر می بینیم حتی در همین شهر دود گرفته خودمون!!!

توضیح٣:از یک سالی به بعد آدم ترجیح می دهد به جای شمع عدد روی کیک تولدش از شمع های نمادین دیگر استفاده کندچشمک


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی