چاهار!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

کمی از پویان اینروزها:

اولین جمله ای که از اینروزهای ما و پویان به ذهنم می رسد این است که پویان اینروزها ما را عجیب به چالش می کشد و بعد با چنان منطقی در مورد موارد مورد بحثمان جواب می دهد که کاملا ما را خلع سلاح می کند آدم می ماند چطور با این نیم وجبی صحبت کند که کم نیاورد در برابر جوابی که در آستین دارد.

هیچ کجای خانه-واقعا هیچ کجای خانه-دیگر خارج از دسترسش  نیست از چارپایه گرفته تا صندلی اپن را کشان کشان در خانه این طرف و آنطرف می برد تا وسایل ممنوعه ای را که در ارتفاعات گذاشته ایم تصاحب کند و به آن بالا که می رسد چنان لبخند پیروزمندانه ای تحویلت می دهد که یعنی: بفرما اینم از این! در کل پشتکار بی نظیری دارد در به دست آوردن آنچه می خواهد.مثلا امروز با استفاده از صندلی اپن رفته بود روی سینک آشپزخانه تا از کابینت بالای سینک شکلات بردارد من موقعی رسیدم که هفت هشت شکلات را با هم خورده بود و از آنجایی که غذا خوردنش تقریبا به صفر رسیده کمتر اجازه شکلات خوردن دارد پرسیدم :چرا بی اجازه شکلات برداشته؟گفت:مگه من تو این خونه زندگی نمی کنم؟! مگه شما و بابا می خواید چیزی بخورید قبلش اجازه می گیرید؟!

و من:متفکر

یا یک روز دیگر از روی کشوها بالا رفته بود-کاری در حد صخره نوردی-و نزدیک بود سرش به سقف بخورد از بس بالا رفته بود بعد برای پایین آمدن به مشکل برخورده بود از من کمک خواست ؛گفتم:من که به شما گفته بودم نباید بری بالا ... گفت:کسایی که کمک می کنن خیلی آدمای مهربونین، معلومه که الان شما نمی خوای مهربون باشی!!!

من:مژه

در مجموع قیافه من اینروزها شباهتی باورنکردنی به اون شکلک بالاییه داره...

دیگر اینکه چند وقتیست عدد مورد علاقه اش عدد چهار است و این هیچ ربطی به چهار ساله شدنش ندارد به عبارتی اول به چهار علاقمند شد و بعد چهارسالش شد! و ناگفته پیداست چه حظی می برد از اینکه چهار ساله شده خوشبختانه واحد ما در ساختمان واحد چهار است اما خیلی ناراحت است از اینکه طبقه چهارم نیستیم و آرزو داشت کاش شماره بلوکمان هم چهار بود .با پدر منچ یا مارپله که بازی می کند همیشه دوست دارد چهار بیاورد  اگر به قیمت نیش خوردن از مار هم تمام شود هیچ از شادی چهار آوردنش کم نمی کند و در حالی که چشمهایش از شادی برق می زند با افتخار می گوید: من همیشه چاهار میارم!(هنوز "ر"را کمی بین"ر"و "ل"تلفظ می کند یعنی ممکن است بشنوید چاهال)

دوست دارد در مدرسه شاگرد چهارم شود و در برابر خواهش ما برای شاگرد اول شدن به هیچ وجه از خواسته اش کوتاه نمی آید.

روزی که پست تولدش را می گذاشتم با اشاره به عکس و با افتخار گفت:این یعنی چهارساله شدنت مبارک پویان جون!


موقع بازی کردن(شطرنج ،منچ و بازیهایی از این دسته) بسیار دوست داشتنیست قواعد بازی را خوب می شناسد و بر خلاف قبل که بعد از باختن تا مدتها ناراحت بود(یکبار یکروز کامل با پدرش سرسنگین بود برای اینکه روز قبل  پدر در بازی اونو باختونده بود!)یاد گرفته که بازی برد و باخت دارد و باید نتیجه را بپذیرد در مجموع موقع بازی به هیچوجه احساس نخواهید کرد که با یک کودک چهارساله همبازی شده اید!

اعداد و حروف فارسی و انگلیسی را به خوبی می شناسد فقط در موارد معدودی ممکن است حروف انگلیسی را با شکل انگلیسی الفبای موسیقی اشتباه کند که بلافاصله خودش اصلاح می کند مثلا ممکن است E انگلیسی را به اشتباه "می"بخواند(علامت می در موسیقی E است).

در کلاس موسیقی عالیست و تا به حال حتی یکبار نیاز به تمرین در خانه نداشته و همه مطالب را در کلاس یاد می گیرد.نکته جالب اینکه بعد از اولین جلسه کلاس موسیقی که ما داشتیم فکر می کردیم چطور شکل نتها را یادش بدهیم نه تنها نتها را کاملا می شناخت بلکه می توانست شکلشان را از حفظ نقاشی کند.

خیلی خوب نقاشی می کشد و جدیدا در نقاشی هایش آدمها بدن و دست و پا دارند قبل تر همه جانداران و بی جانان را می کشید ولی به آدمها که می رسید فقط یک صورت خندان می کشید و علاقه ای به کشیدن بقیه قسمتها نداشت همیشه در نقاشی هایش ناخن های من بلند است .بیشترین چیزی که دوست دارد نقاشی کند "ببر"و "اتوبوس"است.

درباره کلمات زیاد می پرسد مثلا می گوید:"مینی بوس"مگه جون داره که می تونه بوس کنه؟یا :اتوبوس مگه بلده اتو کنه که اسمشو گذاشتن اتوبوس؟!

 علاقمند به یاد گرفتن ساعت است و برای یاد گرفتن زیاد سوال می پرسد مثلا:الان عقربه کوچیکه روی هشته عقربه بزرگه روی چهار یعنی ساعت چنده؟!

کتاب...کتاب...کتاب...اگر تمام روز را برایش کتاب بخوانید محال است خسته شود باور ندارید؟می توانید با مجموعه"تاریخ تمدن"امتحانش کنید!

شبها قیافه پدر دیدنیست وقتی پویان با کوهی از کتاب به رختخواب می رود...

خلاصه اینکه پسری که معرف حضور شماست یک پویان کوچولوی چهارساله باسواد است...

امسال قرار بود برایش جشن تولد بگیریم و از آنجایی که روز تولدش فقط یک هفته با تمام شدن ماه صفر فاصله داشت جشن تولدش را گذاشتیم برای پنجشنبه ای که گذشت و روز سه شنبه یکی از اقوام نزدیک فوت کرد و تولدش باز هم عقب افتاد اصرارم برای گرفتن تولدش علاقه خودش است و اینکه امسال کاملا همه چیز را درک می کند و در روز تولدش حسابی شاکی بود که چرا هیچ کس را دعوت نکرده ایم.

برنامه ما برای روز تولدش رفتن به رستوران و قلعه سحرآمیز و یک کیک کوچک سه نفره بود.بعد از برگشتن از قلعه سحرآمیز گفت:مگه امروز تولد من نبود ؟! همین الان بریم خونه سارا اینا-مامانم-به صد نفرم بگو بیان اونجا تولد من بشه! گفتم هفته بعد ایشالا تولدتو می گیریم با اعتراض گفت:من امروز چاهارسالم شده ! آخه مگه هفته بعدم چاهار سالم می شه؟؟؟؟!!!!

و من ماندم با خیال پوچی که می پنداشتم یک کودک چهار ساله مفهوم روز و تاریخ را نمی داند!

ولی خودمانیم در قلعه سحرآمیز حظ دنیا را برد!!!

----

پ.ن1:حال خوبی ندارم اینروزها...خودم هم نمی دانم چه می خواهم ...شنیدن خبر آسمانی شدن سام کوچولو و انار کوچک اینقدر این دو هفته حالم را بد کرده که حتی  دوست نداشتم به اینجا هم سر بزنم فقط هی از انار خواندم و اشک ریختم با این وجود هنوز یک بغض سخت ته گلویم را فشار می دهد...

پ.ن 2:از همه مهربانانی که تولد پویان را تبریک گفتند یک دنیا ممنونم ببخشید که فرصت نشد به خانه های پر مهرتان یکی یکی سر بزنم...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی