چه دعایی کنمت بهتر از این:خنده ات از ته دل ! گریه ات از سر شوق!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
 

روزی که فهمیدم مادر شده ام فکر می کردم که چطور می توانم نه ماه صبر کنم چقدر زمان به نظر طولانی می رسید و واقعا هم طولانی بود این انتظار نه ماهه که انگار زمان منبسط شده بود و کشدار*!

روزی که پویان به دنیا آمد نگاهش که می کردم فکر می کردم یعنی وقتی چهار ماهه می شود چه شکلی می شود ؟! و چقدر این چهار ماه به نظر طولانی می آمد و طولانی نبود به چشم هم زدنی چهار ماه گذشت هشت ماه و دوازده ماه و بیست و چهار ماه و بعد از آن هم ! و الان پسرکم دو ساله و نیمه است سی ماه تمام از به دنیا آمدنش می گذرد سی ماه به اندازه یک چشم به هم زدن!!! و من به این فکر می کنم چقدر زود گذشت انگار زمان منقبض شده است*!

حس عجیبیست این حس مادری! پسرک روز به روز جلوی چشمانم بزرگ می شود و من هرلحظه آرزو می کنم که کاش زمان منبسط می شد کاش اینقدر زود نمی گذشت کاش لحظه لحظه اش را درمی یافتم کاش زود دیر نمی شد!

به قول آویسای عزیز چه زود زود بزرگ می شوی پویان!!!

پسرم: دلم می خواست در دوسال و نیمگیت برایت جشن تولدی با حضور دوستانت بگیرم ...دوست داشتم  یادداشتی از پیشرفت هایت که روز به روز بیشتر می شود بگذارم ولی چه کنم که بین ازدحامی از خاک و رنگ و اثاث منزل گیرافتاده ام! بنابراین کیک تولدی برایت گرفتیم با حضور مامانی سارا و دایی حمید و تو چند بار شمعت را فوت کردی. چقدر دوست داشتنی هستی پویان وقتی برای هر کاری خودت را مستلزم تلاش بیشتر می کنی حتی برای فوت کردن دو تا و نصفی شمع کوچک!! و چقدر خندیدیم وقتی به محض فوت کردن شمع ها  با گفتن یک خب کشیده انگشتت را به سمت ژله جلوی کیک بردی انگار انگشت در کیک فرو بردن یکی از واجبات جدایی ناپذیر تولد است!

یاد حرف دوست عزیزی افتادم که وقتی در یک سال و نیمگی پویان یادداشتی با عنوان تولد یک سال و نیمگی گذاشته بودم  گفته بود:تولد یعنی "زادروز" و درست هم گفته بود... ولی چه کنیم که اینها همه بهانه ایست برای شاد بودن پسرکی که همه آرزوی ما شادمانی و سلامتی و سرسبزی اوست!

------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح:عکس مربوط به چهار ماهگی پویان است همیشه فکر می کردم چهارماهگی شیرین ترین سن بچه هاست ولی الان خوب می فهمم که تک تک روزها و لحظات بچه ها شیرینی خاص خودش را دارد که قابل قیاس با روزها و لحظه های دیگر نیست!

*:در نظریه "نسبیت" انیشتین انبساط و انقباض زمان اتفاق می افتد ولی نه در شرایط ما! ولی در نظریه "زمانی برای مادری" مامان لی لی انقباض و انبساط زمان اتفاق می افتد آنهم دقیقا در شرایط ما!!


 
comment نظرات ()
 
 
اندوه مرا بچین که رسیده است!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

بیشتر از یک هفته است که مریضم و انگار قصد خوب شدن هم ندارم.بعد فکر کن که مریضی و یک پسرکوچولو داری که به طور طبیعی نمی داند مریضی چیست و استراحت چه معنی دارد ؟! انگار وقتی مادری به طور نانوشته ای حق مریض شدن هم نداری!!!

اینروزها سرماخوردگی بی وقت بی حوصله ام کرده ...طفلک پسرک! نیمی از درخواستهایش بی جواب می ماند...خانه ام به هم ریخته است و کلی کار عقب مانده دارم...انگار از دنیا جا مانده ام...بعد این وسط عذاب وجدان مامان بد بودن هم وقت پیدا کرده و سرو کله اش پیدا شده...کارهای عقب مانده هم یکی یکی روی اعصابم رژه می روند و از طرفی به طرز غمناکی دلگیرم!!! هر چند  که شنیدن خنده های پسرک و حرف های قلنبه سلمبه اش شادمانیست که مهمان خانه دلم می شود و لیوان آبی که بعد از هر سرفه بدستم می دهد و قرصهایی که در دهانم می گذارد در این هجوم دلتنگی اشک شوقی گوشه چشمم می نشاند!

خلاصه که در این حال و هوای ابری دلم آمدم عکسهای جمعه قبل را بگذارم که دیدم بلهههههههه سایت جدید آپ.لود عکس هم ف.یل شده و دقیقا به همین علت عکسهای پست های قبل دیده نمی شودعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعلی الحساب از یه سایت دیگه استفاده کردم با این توضیح که عکسها مربوط به اولین جمعه تیرماه و در روستایی از توابع ساوه است و دقیقا در همین مکان ویروس این سرماخوردگی -که قبلا  مبسوط به آن اشاره شد-به اینجانب منتقل گردید و باز به همین علت-نبودن در خانه و بعد ویروسی شدن مفرط- ما پستی برای روز پدر نداشتیمخجالت

خاک بازی در کنار رودخانه:

چشمه امام گلی*:

 

چشمه چهل دختر:

 یکی از دلایلی که مرا به این روستا کشانده بود دیدن آسمان پرستاره در جایی نزدیک به روستا -و به دور از هر نوری- بود که دفعه قبل-حدود هفت سال پیش- تجربه کرده بودیم. فکر نمی کنم حتی تصوری از آنچه دیدیم داشته باشید.آسمانی پر از ستاره و کهکشان که کهکشان راه شیری با وضوح کامل از این طرف به آن طرف آسمان کاملا دیده می شد اصلا نمی توانم فکر کنم جایی بتوان به این وضوح کهکشان راه شیری را دید اینقدر آسمان نزدیک بود که اگر دستهایت را دراز می کردی می توانستی ستاره ها را بچینی من در جا میخکوب بودم و آنچه را می دیدم باور نداشتم به یقین می گویم اگر بخواهم زیباترین تصویر های زندگیم را با عدد ٣ نشان دهم این تصویر یکی از آن سه تصویر است **برای من که بارها و بارها برای رصد آسمان به کویر رفته بودم این آسمان چیز دیگری بود که تا آنروز تجربه نکرده بودم آنقدر این تجربه ناب بود که هنوز بعد از هفت سال یادآوری آنشب مرا هیجان زده می کند حیف که اینبار جناب همسر بدقولی کرد و نشد که دیدن آن آسمان رویایی را دوباره تجربه کنیم.

در ادامه سرماخوردگی و بدحالی من این هفته به بوستان آب و آتش رضایت دادیم و برخلاف پارسال پویان علاقه چندانی هم نشان نداد-در گوشی بگویم که باعث خوشحالی من شد از بس نگران مریض شدنش بودم- اما نتیجه اش ملاقات با دوست عزیزی بود که از آشناییشان خیلی خوشحال شدیم و شایان عزیز و پویان حسابی با هم این طرف و آن طرف دویدند و من و حوریه جان هم گپی زدیم.لبخند

توضیح:بی کیفیتی عکسها شاید مربوط به سایت آپ عکسها باشدسوال

توضیح*:امام گلی کلمه ای ترکی و به معنی "چشمه امام" می باشد.

توضیح**:اولین تصویر زیبا همانطور که احتمالا حدس می زنید لحظه ایست که پویان را بعد از تولد در آغوشم گذاشتند و تصویر چشمهای زیبایی که با مهربانی به من نگاه می کرد و به آرامی مژه می زد بی شک بی بدیل ترین تصویر ماندگار ذهنی من است تصویر سوم را هم که باز هم صحنه زیبایی از آسمان شب است اگر روزی فرصت شد درباره اش می نویسم.


 
comment نظرات ()
 
 
عاشقتم دارم
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
 

پویان اینروزها محبتش را بارها و بارها به شکلهای مختلف نشون می ده مرتب منو می بوسه و قربون صدقه ام می ره وااااااااااای که چه حال خوبی دارم موقع شنیدن این شیرین زبانیها:

می گم:دوسِت دارم!

می گه:منم دوسِت دارم!... عاشقتم دارم!... بگو عاشقمم داری!

می گه:عزیز ِ قربونت برم! ...دوسِت دارم! ...عاشقتم! ...اِلاهِ تو برم من!(الاهِ تو برم من مخفف الهی قربونت برم)

دستم می خوره به میز می گه:یواش! قربونت برم ! دستتو بده بوس کنم پسر گلم!!!

صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شده دستمو می بوسه می گه:خیلی خوشمزه بودیاااااااااا!!!

یه صبح دیگه منو از خواب بیدار می کنه می گه:پاشو هر چیزی که می خوای بهت می دم بازی کنی!... ماشین آقا پلیسم برات می خرم!

در حال آب میوه خوردن آب میوه اش می ریزه روی لباس من سریع می گه:خوب بذار من برم لباستو بشورم!!!

پویان رو به من که روی صندلی نشستم:مامان اگه از رو صندلی بیفتی من چکار کنم؟

وقتی چیزی به من تعارف می کنه:تعارف نکنید بفرمایید!!!...یا:بفرمایید قابل شما رو نداره!!!

صبح که از خواب بیدار میشه معمولا خوابهاشو تعریف می کنه مثلا:

دیدی من تو حیاط بودم تو کمکم نکردی رفتی خونه بابا هم رفت اداره!(قربونش برم حتما چقدر تو خواب ترسیده)

بهش می گم:قربونت برم چقدر آفتاب سوخته شدی

می گه:نه بابا سوخته نشدم ! تو آفتاب سرخ شدم!!!

یه صبح ابری بود و وقتی پویان بیدار شد نور خونه کمتر از روزهای دیگه بود:

پویان:اِ اِِ اِ خورشیده لامپو خاموش کرده مامانی!!!

یه روز دیگه در موقعیت مشابه:

پویان:چرا تاریکه؟! ابرا رفتن لامپو روشن نکردن!!!

معلومه که این قضیه روشن و تاریک شدن هوا بدجوری تو ذهنش سوال ایجاد کرده.

--------------------------------------------------------------------------------------------

گفته بودم پویان قسمتهایی از آهنگ بازگشته دل .کش(به قول خودش باز آمد) و قسمتهایی از درآمد ماهور رو به آواز می خونه؟

یعنی "باز آمد"و که می خونه از یه طرف می خوام قورتش بدم و از طرف دیگه از خنده می میرم از بس بامزه و غلط غولوط می خونه مثلا به جای:همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر می گه:هم چنان که عام قبت پس از همه شب بهَمَد بسَمَد!!! اینقدر بامزه می خونه من همش آهنگ درخواستیم "بهمد بسمد"هچشمک

این آهنگ رو از من یاد گرفته که به جای لالایی براش می خوندم و درآمد ماهور رو از پدرش...

وقتی برای اولین بار این تصنیف رو با صدای دل .کش براش گذاشتم گفت:آقاهه  داره می خونه!

گفتم:مامان جون آقا نیست خانومه.

پویان:خانوم نیست آقائه!

بعد از تموم شدن:

پویان:قشنگ بود!

بعد از اون می گه :مامان "باز آمد" بذار که خانومه می خونه! خانومه... آقا نیست...

همیشه هم بعد از گوش دادن به موسیقی که دوست داره می گه:قشنگ بود!


------------------------------------------------------------------------------------------- 

در خانواده پدری پویان  متاسفانه بعضی ها مشکل بویایی دارند و این مسئله همیشه نگرانم می کرد که پویان این مشکل رو نداشته باشه اما خدا رو شکر پویان بوها و طمعها رو خیلی خوب تشخیص می ده (به خودم رفته من بویایی و چشایی فوق العاده قوی دارم البته با این توضیح که خیلی جاها اذیت می شم اما خیلی وقتها هم بسیار لذت بخشه مثلا در طبیعت)مثلا می گه:مامان بو میاد...بوی آشغال میاد...بوی بنزین میاد...چقدر این تلخه(همه رو هم دقیق دقیق تشخیص می ده)یا:نمکو باید بپزن چوب شور کنن!!!(از این جمله اش خیلی خوشم اومد از اینکه می دونه نمک معادل شور بودنه)

---------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه اینکه ما یک ماهی هست که دیگه مشکل اسباب بازی ندادن پویان به بچه های دیگه رو نداریم مثلا به محض اومدن ثنا بهش می گه:چی دوست داری بهت بدم ثنا؟ بعد هر اسباب بازی که ثنا دوست داشته باشه رو در اختیارش می ذاره هر روز هم به خودش یادآوری می کنه که:من اسباب بازیهامو به نی نی ها می دم.


---------------------------------------------------------------------------------------------

این یادداشت رو خیلی سریع نوشتم چون خیلی وقت بود چیزی از پویان ننوشته بودم و چند روز آینده هم خونه نیستیم با این توضیح که عکسهای این پست مربوط به دشت لار است که جمعه گذشته به همراه دوست عزیزی رفته بودیم و خیلی خیلی در کنار این خانواده گرم و صمیمی به ما خوش گذشت مخصوصا آرتان عزیز که واقعا پسر دوست داشتنی و خوشمزه ایست و من دائم ازحرفها و کارهایش یاد می کنم به خصوص علاقه ویژه اش به سو.سن خانوم. آویسا جان فقط محض رضای خدا من یک عکس دوتایی درست و حسابی از این دو تا وروجک ندارم یا پویان حواسش جای دیگریست یا آرتان!

پویان و آرتان در دشت لار

بقیه عکسها در ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩
 

ادامه ماجرای لالون:

...از لحظه شروع پیاده روی سه ساعت و نیم در حرکت بودیم و دیگر نای حرکتی برای من نمانده بود زانوانم سست شده بود به هر پیچی که می رسیدیم آرزو می کردم چشمه پشت آن پیچ باشد و باز پیچ بعدی!!!

زمان پیاده روی به چهار که رسید پیچ مورد نظر را پشت سر گذاشتیم و منظره ای زیبا در برابر چشمانمان ظاهر شد.

بقیه در ادامه مطلب...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی