حال من خوب است...اما تو باور نکن!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
 

از اونجایی که چند روزیه در اثر برخورد کشتی کابل فیبر نوری قطع شده و اینترنت با اختلال مواجه شده و ممکنه به زودی در اثر حمله کوسه ای نهنگی قورباغه ای اینترنت به طور کلی منهدم بشه اومدم بلکه به زور هم شده چیزکی بنویسم هرچند پرم از نوشتن ولی با اینهمه افکار لبریز به طرز مرموزی نوشتنم نمیاد هر وقت هم شروع به نوشتن می کنم افکار مم.نوعه یکی یکی به سراغم میان  بعد میبینم که نه اینجا جای نوشتنشون نیست و...خلاصه که بد دردیه...

 امروز  پرم از فریاد و این برنامه کودک  هم بدجوری بهش دامن زده: 

اصولا تو خونه ما تا زمانی که من و پویان تنهاییم تلویزیون به جز موارد برنامه رنگین کمون و سی دی دیدنهای پویان روشن نمی شه اعصابمو از سر راه نیاوردم که ! حالا کم مونده تلویزیون هم ببینم دیگه دوستان روان درمان باید بیان از اون لباسای مخصوص تنم کنن و با خودشون ببرنچشمک

این برنامه رنگین کمون هم فقط به خاطر کارتونهای اتوبوسهای شلوغ و باب معمار و پوکویو مورد توجه پویانه و مواقعی که پنگول و خاله نرگس پرحرفو نشون می ده پویان به کار دیگه ای مشغول می شه خوشبختانه!

حالا اینروزها برنامه خیلی قشنگ شده از اول تا آخر برنامه یه آقایی حرف میزنه و داستان های بی مزه می گه این خاله نرگس هم تند تند شعرهای وطنم وطنم می خونه و در تمام مدت برنامه فقط یه کارتون می دن به نام بهمن و بختک که شرحش مفصله حالا پویان هم که منتظر کارتونه هی می گه:مامان بگو اتوبوسای شلوغ بذارن!(پسرک هنوز مامانشو محور دنیا می دونه...یه مامان با عصای جادو!...به به خوشمان آمد!)...

حالا این کارتون زیبایی که گفتم واقعا جالبه نمی خوام توصیفش کنم از اول تا آخرش یه آقای محترمی که تفنگ دستشه هی شلیک می کنه اصلا محور اصلی داستان اون تفنگه است تا برنامه شروع میشه پویان می گه: مامان آقا می خواد نی نی رو بکشه!!!

و من عذاب می کشم موقع شنیدن این حرف آخه چرا باید پسرکوچولوی دو ساله من اینقدر زود مفهوم کشتن رو یاد بگیره؟!

لطفا اینطور چپ چپ نگاهم نکنید حق با شماست تلویزیونو چرا خاموش نمی کنم؟چون نمی تونم...درست ساعت یک و نیم انگار که ساعت تلویزیون دیدن پویان زنگ می زنه و تلویزیونو روشن می کنه و اصلا هم اجازه کانال عوض کردن یا خاموش کردنش رو نمی ده البته یکبار وقتی حواسم نبود پویان برنامه مذکور رو دید و چون دیالوگ نداره منهم نفهمیدم اما بعد از اون حواسشو پرت می کنم تا حداقل ذهنش درگیر نشه امروز متوجه شدم جالبی این برنامه به حدی بوده که برنامه کودک شبکه دو هم نشونش می ده

البته در وصف برنامه کودک شبکه دو با اون مجریهای...(استغفرا...)میشه ساعتها حرف زد...

از امروز باید متمرکز شم برای اجرای ترفندهایی در جهت حذف برنامه های تلویزیون(عجب جمله عالمانه ای!)

می دونید ناراحتی اصلی من از کجاست از اونجایی که من دوست نداشتم پویان با وسیله ای به نام تفنگ به این زودیها آشنا بشه که شد اونهم در یک مهمونی که میزبان محترم تفنگ بچه اش رو آورد تا پویان بازی کنه ازشون خواهش کردم که تفنگ رو ندن دست پویان و جواب شنیدم که تا کی می خواهید این چیزها رو ازش قایم کنید بالاخره که میره سراغش گفتم این بالاخره دوست ندارم توسن دو سالگی اش باشه و این وسط به لطف آقای پدر که حکم نهایی رو صادر کرد و گفت هیچ اشکالی نداره بذار بازی کنه پویان یک تفنگ بازی اساسی با بچه میزبان کرد و خدا می دونه که تا آخر مهمونی من چه حالی بودمعصبانیکلافه

بعد از اون من سعی کردم حداقل دیگه تفنگ نبینه تا براش یادآوری نشه و این برنامه به زیبایی تمام همه چیزو یادش آورد...

من سعی می کنم برنامه ها و سی دی های جدید رو که پویان برای اولین بار می بینه کنارش تماشا کنم تا اگه مورد خاصی داره دیگه نشونش ندم دیروز با هم مولان رو می دیدیم رسید به اون صحنه ای که بچه ها از مولان می خواستن حرکات رزمی رو یادشون بده یکی از بچه ها گفت:من می خوام خشن باشم. از جمله اش خوشم نیومد و تا اومدم حواس پویانو پرت کنم و سی دی رو عوض کنم پویان نگاهی به من کرد و با لحن همون بچه گفت:من می خوام خشن باشم!!!شیطان

من:استرساسترسگریهگریه

راستی چرا بچه ها دقیقا چیزهای منفی رو ضبط می کنن؟

چقدر تربیت این کوچولوها نیاز به دقت و ظرافت داره خدا کمکمون کنه...

پراکنده گویی کردم گفتم که نوشتنم نمیاد و عجله هم دارم می خوام برم بیرون گفتم قبل از همون انهدام و اینها پستی هوا کرده باشیم اگه چند روزی نشد بیاییم این حوالی خیلی سوت و کور نباشه اینجا ...

اینم بگم و برم دیروز می خواستم از دکتر خاتمی برای پویان وقت بگیرم  خیلی شماره شو گرفتم ولی اشغال بود به پویان گفتم:بگو خدایا دکتر گوشیو برداره!

 از دیروز تا حالا هر بار با تلفن صحبت می کنم پویان خیلی بامزه می گه:خدایا دکتر گوشی رو برداره!!!

قلب

تمامی الفاظ را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

که بکار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود

آزادی!

ناراحت

پ.ن١:دیروز وبلاگ ما یکساله شد.تولدش مبارک!

پ.ن٢:این قالب جدید موقتیه و هدیه یکسالگی وبلاگمونه رنگشو زیاد دوست ندارم ولی از دیسیپلینش خوشم میاد به محضی که یه قالب سفید ساده خوشگل پیدا کنم عوضش می کنم!

پ.ن٣:این پست شاید ویرایش شود! اگر مجالی بود...

پ.ن۴:مجالی برای ویرایش این پست پیش نیومد ولی قالبمونو فعلا برگردوندم به حالت قبل تا یه قالب خوب پیدا کنم.

٢۶بهمن تولد ارشیای نازنین پسر ناز مامان هاله عزیزه براش یه عالمه خوبی و قشنگی از خدا می خوام و امیدوارم که همیشه سالم و شاداب باشه...

تولدت مبارک ارشیا جانقلب


 
comment نظرات ()
 
 
روز قشنگ برفی ما!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

قصد داشتم یادداشت مفصلی درباره اینروزهای پویان بنویسم که متاسفانه فرصت ندارم گفتم حداقل  این عکسها رو بذارم تا خیلی قدیمی نشده .

اینها مربوط به جمعه گذشته است همون جمعه برفی قشنگ که پویان به محضی که متوجه شد برف میاد گفت :بریم برف بازی! نمی دونم این وروجک برف ندیده از کجا برف بازی یاد گرفته بود!

 

خلاصه پسرک اونروز حسابی برف بازی کرد بعد هم چون چند روزی بود  همش می گفت بریم سرزمین عجایب رفتیم و پویان حسابی بازی کرد و این وسط به یمن وجود پسرک ما هم قطار و چرخ و فلک و بالن و هواپیما سواری کردیم اساسی نیشخند

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا!!!

نکته جالب اون روز این بود که به فاصله چند صدمتری خونه ما هیچ برفی روی زمین نشسته بود و به سرزمین عجایب که رسیدیم زمین خشک خشک بود این هم  یک بام و چند هوایی تهران متفکرنیشخند 

وقتی برگشتیم خونه دیدیم آخ جون برفها هنوز آب نشده و از اونجایی که ممکن بود پویان امسال دیگه برفی نبینه دوباره رفتیم برف بازیعینک

و خلاصه خدارو شکر پسر کوچولوی من هم معنی برف و برف بازی و آدم برفی رو فهمیداز خود راضی

خدایا  بارش رحمتت را از ما دریغ مکن!

راستی ناقلا هم که در عکسها معرف حضورتون هست؟!

این عکس پایین هم مربوط به لگوسازیهای پویانه که برای خودش شرح مفصلی داره و اگه فرصتی باشه در موردش می نویسم اینجا پسرک اینو درست کرد و گفت مسجد درست کردم! می بینید چقدر شبیه مسجده! مبهوت  خلاقیتشم که تونسته مسجد رو تو ذهنش مجسم کنه و  به این زیبایی خلقش کنه! از این نمونه ها زیاد داریم... 

دیشب هم یه حرف بامزه ای زد...داشتیم از کنار برج میلاد رد می شدیم گفت: مامان این چیه؟ گفتم برج میلاده...گفت:برج میلاد می خوامچشم...گفتم: باشه برات می خرمدروغگو...بعد فکری کرد و گفت:نه نمی خوام سنگینه!!!!تعجب

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
گزارش روز تولد:
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد         

آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد

گویند که عشق هدیه پاک خداست

این هدیه هزار بار تقدیم تو باد!

تقدیم به همه دوستان عزیزی که اینقدر به ما لطف داشتن و تولد پویانو تبریک گفتن از ته ته قلبم از همه تون که اینقدر خوب و مهربونید ممنونم و یه تشکر خیلی ویژه هم از خاله حدیثه مهربون و ارغوان عزیز که تولد پویانو تو وب خودشون هم تبریک گفتنقلب

فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون می گیم دوست!

 

و اما گزارش روز تولد پویان:

از اونجایی که ماه صفر بود ما یه تولد خیلی خیلی کوچولو برای پویان گرفتیم و تولد اصلی رو اگه خدا بخواد و همتش باشه و بدون حرف پیش بعد از ماه صفر می گیریم.

مهمونای این مهمونی کوچولو هم مامانی سارا و بابایی و دایی حمید و خاله ریحانه بودن که پویان حسابی دوستشون داره و از بودن در کنارشون لذت برد .

  الان هم  هنوز که هنوزه تو جو تولده  و دوست داره براش آهنگ تولدت مبارک بذاریم بعد یه بادکنک می گیره دستش و شروع می کنه به رقصیدن!

اینم چند تا از عکسای تولدش :

کیفیت عکسها خوب نیست چون  حواسم نبوده و تنظیم دوربین روی حالتی بوده که نبایدگریهساکتهر چقدر هم که خودمو بزنم کمهکلافهاسترسبازندهافسوسگریه(اینا هم حالت های مختلف منه وقتی یادش می افتم!حیف که حالت کوبیدن سر به دیوار با تمام قوا موجود نیست که حالت واقعیمو توضیح بده!)

بعد توجه کردید اینروزها سایت های آپلود فیلم و عکس به طرز مشکوکی دچار اختلال شدنمتفکرمن که چند روزه دارم خودمو می کشم این عکسارو بذارمعصبانییه فیلم هم می خواستم بذارم که ترجیح دادم بی خیال شم از بس این دراپ شات اذیت کردناراحت

یه نکته ای که تو روز تولد پویان برام خیلی جالب بود این بود که وقتی داشتم میز تولدشو می چیدم دیدم پویان رفت از تو کتابخونه دیوان حافظ رو برداشت و آورد بذاره رو میز خیلی جالب بود چون یاد شب یلدا افتاده بود که من میزو می چیدم!

راستی دیروز عجب برفی اومدا! بالاخره زمستون رخی هم به تهران نشون داد.هوا اونقدر سرد شده که خونه ما اصلا گرم نمیشه ولی بسی ذوقیدیم که پسرک بالاخره تونست برف بازی کنه و معنی برف بازی رو هم فهمید عکساشو تو پست بعد می ذارم!

پ.ن:آراز کوچولوی قهرمان دیدن دست و پای کوچک بانداژ شده ات دلم را عمیقا به درد آورد آرزومندم هر چه زودتر سلامتی کاملت رو بدست بیاری و بی صبرانه منتظر شنیدن  خبرسلامتیت از مامان لیلی عزیز هستم.

بقیه در ادامه مطلب...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی