لیلای من...
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

صبح که از خواب بیدار می شوم غمگینم چیزی قلبم را می فشارد اشکهایم سرازیر است شب بدی را پشت سر گذاشته ام ...دلم گرفته دل گرفتگی ای که نمی دانم چه کارش کنم...

 «خودم» را گم کرده ام...گمش کرده ام میان هیاهوی بادها...میان های و هوی ناله ها...میان سکوت سالها...
امروز روز تولد "من" است ...ترسی قلبم را می فشارد...من می ترسم ...می ترسم از آینده و دلم مهربانی بی بهانه می خواهد...شادی عاشقانه...که می دانم نیست،نیست،نیست...

*

پسرک با گریه از خواب بیدار می شود بی امان اشک می ریزد...در آغوش می گیرمش آرام می شود... خواب دیده است او را تنها گذاشته ام سوار تاکسی سمند شده ام و از او دور شده ام...دلم آشوب می شود...قول می دهم هیچوقت تنهایش نگذارم.

مرا می بوسد و می گوید:«مامان جون روز تولدت مبارک»...دنیا دگر گون می شود...سبز می شوم ... دیروز گفته بودم فردا تولدم است ولی باور نمی کردم یادش مانده باشد ...

*

باید کاری کنم... باید «خودم » را پیدا کنم...باید دست «خودم» را بگیرم ببرمش شیرینی فروشی برای خودش کیک بخرد...رویش را ببوسم و بگویم«تولدت مبارک»... دلداریش بدهم و بگویم غصه نخورد ...توی چشمهایش نگاه کنم و سر بر شانه های مهربانش بگذارم و اندوه همه سالهایی را که بی او بوده ام بگریم...

*

باید بروم...

----------------

پ.ن:مطلبی خواندم درباره رابطه تاریخ تولد با شخصیت فقط جهت فان چون در مجموع به این مطالب اعتقاد ندارم عدد من پنج شد جوابش را که خواندم شگفت زده شدم .در ادامه مطلب می توانید بخوانید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
بوی باران...
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 

خدا جونم عاشقتمبغل درست وقتی دلم هوای شمال کرده بود همه جوره شمالو آوردی اینجا ؛حالا ابر و بارون و تگرگ و مه و بوی گل و سبزه و جوونه یه طرف، این رنگین کمانا دیگه خیلی سورپرایز بودن...

یکشنبه 27 فروردین 91 ساعت 6.5 بعد از ظهر پل سیدخندان:

پویان اولین بار بود رنگین کمان می دید گفت :مامان می دونی چرا خوشحالم؟ چون حالا که رنگین کمانه رفت ولی تونستی عکسشو بگیری که من همیشه نگاش کنم.

----

این نقاشی رو امروز پویان کشیده هر کی حدس زد اینا چی ان و دارن چکار می کنن؟

------

پ.ن:«خدا به نوح و پسرانش فرمود:من با شما  و با نسلهای آینده ء شما و حتی با تمام حیوانات ،پرندگان و خزندگا ن عهد می بندم که بعد از این هرگز موجودات زنده را بوسیله طوفان هلاک نکنم و زمین را نیز دیگر بر اثر طوفان خراب ننمایم . این است نشان عهد جاودانی من ؛رنگین کمان خود را در ابرها می گذارم و این نشان عهدی خواهد بود که من با جهان بسته ام . وقتی ابرها را بالای زمین بگسترانم و رنگین کمان دیده شود، آنگاه قولی را که به شما و تمام جانداران داده ام به یاد خواهم آورد و دیگر هرگز تمام موجودات زنده بوسیلهء طوفان هلاک نخواهند شد.  آری، رنگین کمان نشانهء عهد من است با تمام موجودات زنده ی روی زمین»     «کتاب مقدس»


 
comment نظرات ()
 
 
چنین گفت پویان(5)
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
 

دفتر یادداشتم را ورق می زنم، عکسهایم را مرور می کنم،روزهای سال گذشته از جلوی چشمانم عبور می کنند...

سال گذشته خیلی تنبلی کردم در نوشتن از بین چیزهایی که ننوشتم چند تا یادداشت مربوط به قبل از چهار سالگی پویان است و دوست دارم بنویسمشان :

-قایم موشک(قایم باشک؟)یکی از بازیهایی بود که پویان خیلی دوست داشت موقع بازی از ته دل می خندید و شاد بود ولی هیچوقت حاضر نبود قواعد بازی رو قبول کنه این مکالمه ای که در زیر می نویسم در بین یکی از بازیهاش نوشته بودم و مربوط به آبان ماه سال قبله:

-پویان پشت در اتاق خودش قایم شده و پدر مثلا در حال جستجو برای پیدا کردن پویان است

پویان رو به من:مامان به بابا بگی من اینجا نیستماا!!!

پدر در حال وارد شدن به اتاق

پویان از پشت در و به آرامی:برو من توی اتاق مامانم هستم!

پدر:کجای اتاق مامانی؟

پویان:لای در!!!

-اینبار باز هم نوبت پویانه و رفته زیر پتوی خودش روی تخت قایم شده و من کلی براش توضیح دادم که نباید حرف بزنه و جاشو لو بده

پویان خیلی آرام:من اینجا نیستم من اینجا نیستم...

من در حال خنده

پویان از زیر پتو:هیس لیلا ...هیس... الان پیدام می کنه!

من همچنان در حال خنده

پویان:لیلا به کی می خندی؟

(آخه بچه جون به چه زبونی بگم نباید حرف بزنی)

در همین هنگام پدر وارد اتاق می شود

پویان از زیر پتو و خیلی آرام(که مثلا کسی جایش را متوجه نشود) :برو تو اتاق مامان!

پدر:رفتم نبودی...

پویان:پس برو پشت در اتاق خودمو بگرد!

پدر در حالی که به سمت پویان می رود:پس این زیر کیه؟

پویان:گربه است!!!...

 

چقدر دلم برای "لیلا"گفتنت تنگ شد قند عسلم...

----------

مثل همه خونه هایی که بچه دارن مدتهاست که فرشته مهربون مهمون خونه ما هم هست  پویان اونقدر فرشته مهربونو باور داشت که وقتی از دستشویی یا حمام بیرون میومد اولین جمله اش این بود:"فرشته مهربون لطفا یه لحظه چشماتو ببند..."

هنوز هم هر شب قبل از خواب می گه:فرشته مهربون لطفا برو تو خوابای من تا خواب بد نبینم.

--

یک روز بعد از بیدار شدن از خواب و پیدا نکردن جایزه زیر بالش:

پویان با ناراحتی:من پویانِ جایزه ندارم،هر کی منو ببینه می گه پویانِ جایزه ندار!

--

پویان:مامان فرشته مهربون صدای خیلی زیاد کمو می شنوه؟

-------

اینها هم چند حرف پراکنده که بیشتر مربوط به قبل از چهارسالگیست و در هیاهوی زمان فرصت نشده بود بنویسم( بعد از چهار سالگی چیزی ننوشته امناراحت):

من در حال خواندن نت:سل می سل سل می

پویان:نه اینطور نیست!

من:پس چطوریه؟

پویان:وقتی مثل من کوچیک شدی می فهمی!!!

--

می بوسمش و طبق عادت با دست پاکش می کند

من:آخه آدم جای بوس مامانشو پاک می کنه؟

پویان:نه،اینطوری کردم که جای بوست تا فردا بمونه!

--

پویان:مامان می دونی خدا موزو تو جنگلاش آفریده تا میمونا و مامان باباها موزا رو بخورن!!!

--

پویان:مامان مگه خدا شمشیر داره اینقدر قویه؟؟

من:نه شمشیر داشتن نشونه قوی بودن نیست.

پویان:مگه تفنگ داره اینقدر قویه؟

من:نه تفنگ داشتنم نشونه قوی بودن نیست.

پویان:پس چطوری اینقدر قویه؟

من:...

--

پویان:مامان لطفا خودت لباسمو بپوشون من هر چی می پوشم"نمی پوشیده می شه"

پویان:کی برقو رفتونده؟

--

ثنا:پویان تو کدوم عروسکو می خوای؟

پویان:من عروسک دخترونه نمی خوام من با اتوبوسم دوستم!

--

هنوز هم جداسازی کلمات و پرسیدن معنی آنها ادامه دارد مثلا:

"به درد"یعنی چی؟(از به درد نمی خوره)یا "سل"یعنی چی؟(از جدا سازی عسل)

--

پویان:تلویزیون ما خرابه یعنی هر چی باید نشون بده یادش میاد باید یه چیز دیگه نشون بده!

(اینم تو پرانتز بگم که یه روز خوب خدا پویان که طبق معمول عادت نداره روی زمین راه بره از میز تلویزیون بالا رفته بود که با تلویزیون اومد پایین و تلویزیون به ملکوت پیوست البته اینو محض خاطره گفتم این حرفش مربوط به قبل از نابود کردن تلویزیون بودچشمک)

--

من در حال صدا کردن پویان:

پویان:شما صبر نگه داشته باش!!!

--

پویان:بهتره برم لامپو روشن کنم هوا خیلی هیولایی شده!

پویان:بابا من با قوی یی(ghavi ii)تمام رفتم تو اتاق مامان کارامو انجام دادم اصلا هم نترسیدم.

-------

پ.ن:در رابطه با پست قبل مطلبی یادم آمد که موقع نوشتنش به فکرم نرسیده بود :

دوستی داشتم که خیلی در زندگی مشترک موفق بود(حداقل ظاهرش اینطور بود) و هر بار می نشست از رموز موفقیتش می گفت و مهمترین اصل موفقیتش این بود که هیچوقت فکر نمی کند همسرش یک مرد سی و خورده ای ساله است هر وقت از همسرش اشتباهی سر می زند با خودش می گوید:"مهدی پنج سالشه من الان با یه آدم پنج ساله طرفم"و همین جمله باعث می شود به اشتباه همسرش فکر نکند و قضیه ختم به خیر شود.

حالا از مقایسه اینکه وقتی آدمها بچه اند خوبه که مثل یک "آدم بزرگ" بهشون نگاه کرد و وقتی آدم بزرگ شدن مثل یک" بچه" بی اختیار خنده ام می گیرد...


 
comment نظرات ()
 
 
بچه ما مادر ما یا مادر همسر ما*
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

گاهی اوقات خواندن یک جمله با تو کاری می کند که هزار کتاب روانشناسی نمی کند، درست وقتی بین کتابها و مقاله های روانشناسی چنگ می زنی به هر چه ممکن است سر سوزنی از بحرانی که به آن گرفتاری رهایت کند یک نکته می شود برایت کلید در گنج!

این پست آیدا برای من درست مثل پیدا کردن کلیدی بود که مدتها بود دنبالش بودم ممنونم از آیدای عزیز بابت نوشتن این پست...

*:عنوان این پست همان عنوان نوشته آیداست.

پ.ن:از آنجایی که وبلاگ آیدای عزیز  ف.ی.لتر است پستش را (که بسیار به من کمک کرد)در ادامه مطلب کپی می کنم.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
سال نو مبارک!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 


از پیرانه سری زمستان است شاید

یا نوباوگی بهار

که انگار هر بار رستن را ، شدن را ، از نو آغاز می کنیم .

هر آنچه هست ،

نوروز ، این یگانه نشان سبز ایزدی ایرانیان را پاس بداریم ؛ تا بماند تا ابد .

به یاد داشته باشیم همدیگر را ،

دوست بداریم یکدیگر را ،

و سپاس گزاریم آن دیگر را .

آنگاه فریاد برآوریم نوای خوش « نوروز خجسته باد »

دوستان خوبم سال نو مبارک و ایام به کام...

 


 
comment نظرات ()
 
 
ده سال پیش در چنین روزی...
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

نه جواهرات ، نه دسته گل ارکیده ،نه حتی جشنی و لباس سفیدی...هیچکدام شرط با تو بودن نبود ...

نقطه شروعمان را دوست دارم ...


 
comment نظرات ()
 
 
چاهار!
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

کمی از پویان اینروزها:

اولین جمله ای که از اینروزهای ما و پویان به ذهنم می رسد این است که پویان اینروزها ما را عجیب به چالش می کشد و بعد با چنان منطقی در مورد موارد مورد بحثمان جواب می دهد که کاملا ما را خلع سلاح می کند آدم می ماند چطور با این نیم وجبی صحبت کند که کم نیاورد در برابر جوابی که در آستین دارد.

هیچ کجای خانه-واقعا هیچ کجای خانه-دیگر خارج از دسترسش  نیست از چارپایه گرفته تا صندلی اپن را کشان کشان در خانه این طرف و آنطرف می برد تا وسایل ممنوعه ای را که در ارتفاعات گذاشته ایم تصاحب کند و به آن بالا که می رسد چنان لبخند پیروزمندانه ای تحویلت می دهد که یعنی: بفرما اینم از این! در کل پشتکار بی نظیری دارد در به دست آوردن آنچه می خواهد.مثلا امروز با استفاده از صندلی اپن رفته بود روی سینک آشپزخانه تا از کابینت بالای سینک شکلات بردارد من موقعی رسیدم که هفت هشت شکلات را با هم خورده بود و از آنجایی که غذا خوردنش تقریبا به صفر رسیده کمتر اجازه شکلات خوردن دارد پرسیدم :چرا بی اجازه شکلات برداشته؟گفت:مگه من تو این خونه زندگی نمی کنم؟! مگه شما و بابا می خواید چیزی بخورید قبلش اجازه می گیرید؟!

و من:متفکر

یا یک روز دیگر از روی کشوها بالا رفته بود-کاری در حد صخره نوردی-و نزدیک بود سرش به سقف بخورد از بس بالا رفته بود بعد برای پایین آمدن به مشکل برخورده بود از من کمک خواست ؛گفتم:من که به شما گفته بودم نباید بری بالا ... گفت:کسایی که کمک می کنن خیلی آدمای مهربونین، معلومه که الان شما نمی خوای مهربون باشی!!!

من:مژه

در مجموع قیافه من اینروزها شباهتی باورنکردنی به اون شکلک بالاییه داره...

دیگر اینکه چند وقتیست عدد مورد علاقه اش عدد چهار است و این هیچ ربطی به چهار ساله شدنش ندارد به عبارتی اول به چهار علاقمند شد و بعد چهارسالش شد! و ناگفته پیداست چه حظی می برد از اینکه چهار ساله شده خوشبختانه واحد ما در ساختمان واحد چهار است اما خیلی ناراحت است از اینکه طبقه چهارم نیستیم و آرزو داشت کاش شماره بلوکمان هم چهار بود .با پدر منچ یا مارپله که بازی می کند همیشه دوست دارد چهار بیاورد  اگر به قیمت نیش خوردن از مار هم تمام شود هیچ از شادی چهار آوردنش کم نمی کند و در حالی که چشمهایش از شادی برق می زند با افتخار می گوید: من همیشه چاهار میارم!(هنوز "ر"را کمی بین"ر"و "ل"تلفظ می کند یعنی ممکن است بشنوید چاهال)

دوست دارد در مدرسه شاگرد چهارم شود و در برابر خواهش ما برای شاگرد اول شدن به هیچ وجه از خواسته اش کوتاه نمی آید.

روزی که پست تولدش را می گذاشتم با اشاره به عکس و با افتخار گفت:این یعنی چهارساله شدنت مبارک پویان جون!


موقع بازی کردن(شطرنج ،منچ و بازیهایی از این دسته) بسیار دوست داشتنیست قواعد بازی را خوب می شناسد و بر خلاف قبل که بعد از باختن تا مدتها ناراحت بود(یکبار یکروز کامل با پدرش سرسنگین بود برای اینکه روز قبل  پدر در بازی اونو باختونده بود!)یاد گرفته که بازی برد و باخت دارد و باید نتیجه را بپذیرد در مجموع موقع بازی به هیچوجه احساس نخواهید کرد که با یک کودک چهارساله همبازی شده اید!

اعداد و حروف فارسی و انگلیسی را به خوبی می شناسد فقط در موارد معدودی ممکن است حروف انگلیسی را با شکل انگلیسی الفبای موسیقی اشتباه کند که بلافاصله خودش اصلاح می کند مثلا ممکن است E انگلیسی را به اشتباه "می"بخواند(علامت می در موسیقی E است).

در کلاس موسیقی عالیست و تا به حال حتی یکبار نیاز به تمرین در خانه نداشته و همه مطالب را در کلاس یاد می گیرد.نکته جالب اینکه بعد از اولین جلسه کلاس موسیقی که ما داشتیم فکر می کردیم چطور شکل نتها را یادش بدهیم نه تنها نتها را کاملا می شناخت بلکه می توانست شکلشان را از حفظ نقاشی کند.

خیلی خوب نقاشی می کشد و جدیدا در نقاشی هایش آدمها بدن و دست و پا دارند قبل تر همه جانداران و بی جانان را می کشید ولی به آدمها که می رسید فقط یک صورت خندان می کشید و علاقه ای به کشیدن بقیه قسمتها نداشت همیشه در نقاشی هایش ناخن های من بلند است .بیشترین چیزی که دوست دارد نقاشی کند "ببر"و "اتوبوس"است.

درباره کلمات زیاد می پرسد مثلا می گوید:"مینی بوس"مگه جون داره که می تونه بوس کنه؟یا :اتوبوس مگه بلده اتو کنه که اسمشو گذاشتن اتوبوس؟!

 علاقمند به یاد گرفتن ساعت است و برای یاد گرفتن زیاد سوال می پرسد مثلا:الان عقربه کوچیکه روی هشته عقربه بزرگه روی چهار یعنی ساعت چنده؟!

کتاب...کتاب...کتاب...اگر تمام روز را برایش کتاب بخوانید محال است خسته شود باور ندارید؟می توانید با مجموعه"تاریخ تمدن"امتحانش کنید!

شبها قیافه پدر دیدنیست وقتی پویان با کوهی از کتاب به رختخواب می رود...

خلاصه اینکه پسری که معرف حضور شماست یک پویان کوچولوی چهارساله باسواد است...

امسال قرار بود برایش جشن تولد بگیریم و از آنجایی که روز تولدش فقط یک هفته با تمام شدن ماه صفر فاصله داشت جشن تولدش را گذاشتیم برای پنجشنبه ای که گذشت و روز سه شنبه یکی از اقوام نزدیک فوت کرد و تولدش باز هم عقب افتاد اصرارم برای گرفتن تولدش علاقه خودش است و اینکه امسال کاملا همه چیز را درک می کند و در روز تولدش حسابی شاکی بود که چرا هیچ کس را دعوت نکرده ایم.

برنامه ما برای روز تولدش رفتن به رستوران و قلعه سحرآمیز و یک کیک کوچک سه نفره بود.بعد از برگشتن از قلعه سحرآمیز گفت:مگه امروز تولد من نبود ؟! همین الان بریم خونه سارا اینا-مامانم-به صد نفرم بگو بیان اونجا تولد من بشه! گفتم هفته بعد ایشالا تولدتو می گیریم با اعتراض گفت:من امروز چاهارسالم شده ! آخه مگه هفته بعدم چاهار سالم می شه؟؟؟؟!!!!

و من ماندم با خیال پوچی که می پنداشتم یک کودک چهار ساله مفهوم روز و تاریخ را نمی داند!

ولی خودمانیم در قلعه سحرآمیز حظ دنیا را برد!!!

----

پ.ن1:حال خوبی ندارم اینروزها...خودم هم نمی دانم چه می خواهم ...شنیدن خبر آسمانی شدن سام کوچولو و انار کوچک اینقدر این دو هفته حالم را بد کرده که حتی  دوست نداشتم به اینجا هم سر بزنم فقط هی از انار خواندم و اشک ریختم با این وجود هنوز یک بغض سخت ته گلویم را فشار می دهد...

پ.ن 2:از همه مهربانانی که تولد پویان را تبریک گفتند یک دنیا ممنونم ببخشید که فرصت نشد به خانه های پر مهرتان یکی یکی سر بزنم...


 
comment نظرات ()
 
 
تولدت مبارک
نویسنده : مامان لی لی - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
 

پویانم در شب تولدت  از خدا برایت تقدیری نیک آرزو می کنم  و عمری بلند و سلامت و آرامش و لحظه های زیبای ماندگار و دل خوش ...

آرزو می کنم همیشه شادی رنگ پررنگ زندگی ات باشد ...

چهار سالگیت مبارک پسرم...


 
comment نظرات ()
 
 
 



 

 امکانات جانبی