کمی از پویان اینروزها:
اولین جمله ای که از اینروزهای ما و پویان به ذهنم می رسد این است که پویان اینروزها ما را عجیب به چالش می کشد و بعد با چنان منطقی در مورد موارد مورد بحثمان جواب می دهد که کاملا ما را خلع سلاح می کند آدم می ماند چطور با این نیم وجبی صحبت کند که کم نیاورد در برابر جوابی که در آستین دارد.
هیچ کجای خانه-واقعا هیچ کجای خانه-دیگر خارج از دسترسش نیست از چارپایه گرفته تا صندلی اپن را کشان کشان در خانه این طرف و آنطرف می برد تا وسایل ممنوعه ای را که در ارتفاعات گذاشته ایم تصاحب کند و به آن بالا که می رسد چنان لبخند پیروزمندانه ای تحویلت می دهد که یعنی: بفرما اینم از این! در کل پشتکار بی نظیری دارد در به دست آوردن آنچه می خواهد.مثلا امروز با استفاده از صندلی اپن رفته بود روی سینک آشپزخانه تا از کابینت بالای سینک شکلات بردارد من موقعی رسیدم که هفت هشت شکلات را با هم خورده بود و از آنجایی که غذا خوردنش تقریبا به صفر رسیده کمتر اجازه شکلات خوردن دارد پرسیدم :چرا بی اجازه شکلات برداشته؟گفت:مگه من تو این خونه زندگی نمی کنم؟! مگه شما و بابا می خواید چیزی بخورید قبلش اجازه می گیرید؟!
و من:
یا یک روز دیگر از روی کشوها بالا رفته بود-کاری در حد صخره نوردی-و نزدیک بود سرش به سقف بخورد از بس بالا رفته بود بعد برای پایین آمدن به مشکل برخورده بود از من کمک خواست ؛گفتم:من که به شما گفته بودم نباید بری بالا ... گفت:کسایی که کمک می کنن خیلی آدمای مهربونین، معلومه که الان شما نمی خوای مهربون باشی!!!
من:
در مجموع قیافه من اینروزها شباهتی باورنکردنی به اون شکلک بالاییه داره...
دیگر اینکه چند وقتیست عدد مورد علاقه اش عدد چهار است و این هیچ ربطی به چهار ساله شدنش ندارد به عبارتی اول به چهار علاقمند شد و بعد چهارسالش شد! و ناگفته پیداست چه حظی می برد از اینکه چهار ساله شده خوشبختانه واحد ما در ساختمان واحد چهار است اما خیلی ناراحت است از اینکه طبقه چهارم نیستیم و آرزو داشت کاش شماره بلوکمان هم چهار بود .با پدر منچ یا مارپله که بازی می کند همیشه دوست دارد چهار بیاورد اگر به قیمت نیش خوردن از مار هم تمام شود هیچ از شادی چهار آوردنش کم نمی کند و در حالی که چشمهایش از شادی برق می زند با افتخار می گوید: من همیشه چاهار میارم!(هنوز "ر"را کمی بین"ر"و "ل"تلفظ می کند یعنی ممکن است بشنوید چاهال)
دوست دارد در مدرسه شاگرد چهارم شود و در برابر خواهش ما برای شاگرد اول شدن به هیچ وجه از خواسته اش کوتاه نمی آید.
روزی که پست تولدش را می گذاشتم با اشاره به عکس و با افتخار گفت:این یعنی چهارساله شدنت مبارک پویان جون!
موقع بازی کردن(شطرنج ،منچ و بازیهایی از این دسته) بسیار دوست داشتنیست قواعد بازی را خوب می شناسد و بر خلاف قبل که بعد از باختن تا مدتها ناراحت بود(یکبار یکروز کامل با پدرش سرسنگین بود برای اینکه روز قبل پدر در بازی اونو باختونده بود!)یاد گرفته که بازی برد و باخت دارد و باید نتیجه را بپذیرد در مجموع موقع بازی به هیچوجه احساس نخواهید کرد که با یک کودک چهارساله همبازی شده اید!
اعداد و حروف فارسی و انگلیسی را به خوبی می شناسد فقط در موارد معدودی ممکن است حروف انگلیسی را با شکل انگلیسی الفبای موسیقی اشتباه کند که بلافاصله خودش اصلاح می کند مثلا ممکن است E انگلیسی را به اشتباه "می"بخواند(علامت می در موسیقی E است).
در کلاس موسیقی عالیست و تا به حال حتی یکبار نیاز به تمرین در خانه نداشته و همه مطالب را در کلاس یاد می گیرد.نکته جالب اینکه بعد از اولین جلسه کلاس موسیقی که ما داشتیم فکر می کردیم چطور شکل نتها را یادش بدهیم نه تنها نتها را کاملا می شناخت بلکه می توانست شکلشان را از حفظ نقاشی کند.
خیلی خوب نقاشی می کشد و جدیدا در نقاشی هایش آدمها بدن و دست و پا دارند قبل تر همه جانداران و بی جانان را می کشید ولی به آدمها که می رسید فقط یک صورت خندان می کشید و علاقه ای به کشیدن بقیه قسمتها نداشت همیشه در نقاشی هایش ناخن های من بلند است .بیشترین چیزی که دوست دارد نقاشی کند "ببر"و "اتوبوس"است.
درباره کلمات زیاد می پرسد مثلا می گوید:"مینی بوس"مگه جون داره که می تونه بوس کنه؟یا :اتوبوس مگه بلده اتو کنه که اسمشو گذاشتن اتوبوس؟!
علاقمند به یاد گرفتن ساعت است و برای یاد گرفتن زیاد سوال می پرسد مثلا:الان عقربه کوچیکه روی هشته عقربه بزرگه روی چهار یعنی ساعت چنده؟!
کتاب...کتاب...کتاب...اگر تمام روز را برایش کتاب بخوانید محال است خسته شود باور ندارید؟می توانید با مجموعه"تاریخ تمدن"امتحانش کنید!
شبها قیافه پدر دیدنیست وقتی پویان با کوهی از کتاب به رختخواب می رود...
خلاصه اینکه پسری که معرف حضور شماست یک پویان کوچولوی چهارساله باسواد است...
امسال قرار بود برایش جشن تولد بگیریم و از آنجایی که روز تولدش فقط یک هفته با تمام شدن ماه صفر فاصله داشت جشن تولدش را گذاشتیم برای پنجشنبه ای که گذشت و روز سه شنبه یکی از اقوام نزدیک فوت کرد و تولدش باز هم عقب افتاد اصرارم برای گرفتن تولدش علاقه خودش است و اینکه امسال کاملا همه چیز را درک می کند و در روز تولدش حسابی شاکی بود که چرا هیچ کس را دعوت نکرده ایم.
برنامه ما برای روز تولدش رفتن به رستوران و قلعه سحرآمیز و یک کیک کوچک سه نفره بود.بعد از برگشتن از قلعه سحرآمیز گفت:مگه امروز تولد من نبود ؟! همین الان بریم خونه سارا اینا-مامانم-به صد نفرم بگو بیان اونجا تولد من بشه! گفتم هفته بعد ایشالا تولدتو می گیریم با اعتراض گفت:من امروز چاهارسالم شده ! آخه مگه هفته بعدم چاهار سالم می شه؟؟؟؟!!!!
و من ماندم با خیال پوچی که می پنداشتم یک کودک چهار ساله مفهوم روز و تاریخ را نمی داند!
ولی خودمانیم در قلعه سحرآمیز حظ دنیا را برد!!!
----
پ.ن1:حال خوبی ندارم اینروزها...خودم هم نمی دانم چه می خواهم ...شنیدن خبر آسمانی شدن سام کوچولو و انار کوچک اینقدر این دو هفته حالم را بد کرده که حتی دوست نداشتم به اینجا هم سر بزنم فقط هی از انار خواندم و اشک ریختم با این وجود هنوز یک بغض سخت ته گلویم را فشار می دهد...
پ.ن 2:از همه مهربانانی که تولد پویان را تبریک گفتند یک دنیا ممنونم ببخشید که فرصت نشد به خانه های پر مهرتان یکی یکی سر بزنم...
نظرات ()پویانم در شب تولدت از خدا برایت تقدیری نیک آرزو می کنم و عمری بلند و سلامت و آرامش و لحظه های زیبای ماندگار و دل خوش ...
آرزو می کنم همیشه شادی رنگ پررنگ زندگی ات باشد ...
چهار سالگیت مبارک پسرم...
نظرات ()یک روز برفی همراه با پویان:




بقیه در ادامه مطلب...
نظرات ()اومدم بگم یه نمایشی هست تو مرکز تئاتر کانون در پارک لاله اجرا می شه به اسم:"خاله مرجان و خروس"ما رفتیم دیدیم و به نظر من کار قشنگی بود - آقای پدر نظرش برعکس من بود - البته یه ایرادایی هم داشت با اینکه ریتمیک بود ولی داستانش یه کم حوصله بچه های کوچیکترو سر می برد (پویان تا آخرش ساکت نشست و دوست داشت)شاید هم علتش این بود که صداها از قبل ضبط شده بود و فقط دو صدا در کل زمان نمایش می شنیدی ولی در مجموع ارزش دیدن داشت.
به جز شنبه ها هر روز ساعت 17:30 اجرا می شه و تا 15 دی ماه اجرا دارن:

-----
اومدم بگم کلی عکس پاییزی داشتم که دوست داشتم تا پاییز تموم نشده براتون بذارم ولی نشد این عکسها رو هم تقدیم می کنم به دو دوست خیلی نازنینی که قرار بود یک روز پاییزی در این کوچه باغها با هم همقدم باشیم آنهم به صرف لوبیا پلو!!! و فرصت نشد:
آهار پاییز 89:
چای هم بعد از لوبیا پلو تو اون هوای سرد می چسبید نه؟؟!!:
-----
اینم یه عکس پاییزی از پویان که امروز سه سال و یازده ماهه شد...و من باورم نمی شه فقط یک ماه تا چهار سالگی باقی مونده!!!
نمک آبرود پاییز 89:
اینم برگای خوشگلی که پارسال از زیر درختای نمک آبرود جمع کردم:
-----
اومدم بگم یه وبلاگی هست که خیلی دوستش دارم مخصوصا پستهای "کمی با دخترم" که دوشنبه ها منتشر می شه مطالب این وبلاگ رو از دست ندید.
-----
اومدم بگم یه سفرنامه مفصل دارم از قشم ولی هر کاری می کنم عکسها منتقل نمی شه به کامپیوتر شاید کار یه ویروس باشه ...
-----
اومدم بگم پاییزم گذشت خیلی تند و سریع یلدایتان به کام دوستان نازنین...

نظرات ()همینها هستند ...
مثل آن راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی ...
آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی ، دستپاچه رو بر نمیگردانند ، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند ...
آدمهایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست ، بهشان جا می دهند ، گاهی بغلشان می کنند ...
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند ، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود ...
یا گاهی دفتریادداشتی ، نشان کتابی ، پیکسلی ...
آدمهایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه ...
آدمهای پیامکهای آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند ...
آدمهای پیامکهای پُر مهر بی بهانه ، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی ...
آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ...
آدمهایی که حواسشان به گربه ها هست ، به پرنده ها هست ...
آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی ، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی ...
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند ...
همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ...!!
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست ، با نوک انگشتهایش به دستهایت یک فشار کوچک می دهد … چیزی شبیه یک بوسه ...!!
----
مطلب از یک ایمیل، نویسنده اش را پیدا نکردم.
نظرات ()با اینکه خیلی دوست دارم خاطرات سفرهامونو ثبت کنم ولی معمولا فرصتش پیش نمیاد و کلی سفرنامه خاک خورده دارم اون از سفرنامه کرمانشاه که نصفه کاره موند و نشد قسمت کردستانش رو ثبت کنم اون هم از سفرنامه سوباتان که قولش رو دادم و خیلی دوست داشتم بنویسمش که باز فرصت نشد الان هم راستش فرصت سفرنامه نوشتن ندارم فقط اومدم چند تا عکس از سفر اخیرمون بذارم که اولین تجربه سفر چند روزه با پویان و بدون آقای پدر بود.
با اینکه همه عوامل از پیش بینی های برف و کولاک هواشناسی گرفته تا مسئولیت تحویل پروژه آقای همسر و تنها سفر کردنم با پویان دست به دست هم داده بودند تا من از خیر این سفر بگذرم ولی هوای دیدن جنگلهای پاییزی شمال بدجور به سرم افتاده بود و با اینکه صبح روز دوشنبه که از خواب بیدار شدیم حسابی برف باریده بود سعی کردم خیلی خوشبینانه به پیش بینی هواشناسی که هوای شهرهای مقصد ما رو دوشنبه و سه شنبه بارانی و بعد تا جمعه آفتابی پیش بینی کرده بود اعتماد کنم و سوار بر یکدستگاه اتوبوس وی آی پی پیش به سوی شمال...
این دومین تجربه سفر پویان با اتوبوس بود _ سفر قبلی با تور به کردکوی رفته بودیم _
در این سفر مامان و خواهرم همسفرهای ما بودند.
--------
بقیه عکسها در ادامه مطلب...
نظرات ()آقای پدر داره آواز می خونه بدون رعایت ریتم:
پویان:نخون ،صدات اشتباهه، فرمش غلطه!!!
----------
شونه منو برداشته و قصد داره موهاشو شونه کنه:
من:پویان شونه کسی رو استفاده کنی باکتریاش می رن روی سرت!
پویان:من زورم خییییییییییلی قویه از باکتریا ... چنگ زدم به سرم باکتریا زخمی شدن رفتن پیش مامان باباشون بهشون چسب زخم بزنه!!!

----------
داره ماداگاسکار می بینه می رسه به اونجا که پنگوئنا رفتن قطب شمال و می گن عجب جای مزخرفیه اینجا:
پویان:لیلا یادته اونروز رفته بودیم قطب شمال!!!رفتیم دریا من شن بازی کردم!!!(منظورش همین شمال خودمونه)
----------
پویان:لیلاااااااااااا خورشید کی طلوب می کنه؟؟؟!!(طلوب بر وزن غروب =طلوع)
هنوز که هنوزه این مسئله شب و روز براش سواله هر روز بدون استثنا وقتی هوا داره تاریک می شه می پرسه:الان که روز بود چرا شب شد؟!

----------
یه ماشین آمبولانس داره خیلی شکسته و درب و داغون شده اما هنوز دوستش داره بدیش اینه که هر جا می ریم می خواد با خودش بیاره از بس آقای پدر بهش گفته اینو نیار آبروریزیه اسم ماشینه شده:ماشین آمبولانس آبروریزی من!

----------
باز هم در قالب ببره ...در حالی که دندوناشو نشون می ده می گه:
لیلا دندونام خیلی تیزه نزنی به دستت یه وقت!
----------
آزمایش دوره ایش رو که دادیم دکتر گفت واکسن هپاتیتش عمل نکرده و باید دوباره تزریق بشه .داریم با آقای پدر در مورد این موضوع و احتمال هندی بودن واکسنها صحبت می کنیم:
پویان در حالی که به حرفهامون گوش می کرده با ناراحتی:هندی که تنده... آتیش می گیره دستم!!!
-----------
یک روز دیگر باز هم با آقای پدر در حال صحبتیم و صدامون از حالت طبیعی بلند تر شده:
پویان:می خوام یه غذای هندی بهتون بدم دیگه با هم دعوا نکنید!(بخوانید:دهنتون بسوزه دیگه نتونید حرف بزنید)

----------
پویان:امااااااااام رضاااااای هفتمییییییییی... اماااااااام رضاااااای هشتمیییییییی(با ریتم بخوانید)
من:چی داری می خونی مامان؟
پویان:دارم امام رضاها رو میشمرم!!!
در همین راستا:
پویان:امام رضا به مریضا شربت سرماخوردگی می ده خوب می شن!!!

----------
آری گلم؛ دلم ؛ ورق بزن مرا، و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند ، با سلام و عطر آویشن*...
*"حسین پناهی"
نظرات ()نمی دونم چرا هیچوقت فرصت نشد از نقاشی های پویان بنویسم ؛ راستش به نظر خودم _و البته مربی هایش_ پویان به نسبت سنش خوب نقاشی می کشه و شاید بتونم نقطه عطف نقاشی کشیدنهاشو کلاس سال گذشته کانون بدونم هر چند از یک دوره ده جلسه ای ما پنج جلسه بیشتر در کلاس شرکت نکردیم و هر چند همون پنج جلسه رو هم پویان _ که اونموقع در آستانه سه سالگی بود _ زیاد در کلاس نمی نشست و از طرفی خوشبختانه هیچ آموزشی در کار نبود ولی بعد از اون دوره به طرز چشمگیری به نقاشی علاقمند شد و یکی از مهمترین سرگرمی های روزانه اش نقاشی کشیدنه و اولین سورپرایزی که بلافاصله بعد از اون دوره برای ما داشت کشیدن یک ببر با جزییات کامل در دفتر نقاشیش بود(حتی سبیلها و راه راه های روی بدنش رو هم کشیده بود) و تا مدتها هم یکی از اصلی ترین نقاشی هایی که می کشید ببر و نقاشی دیگه اش اتوبوس بود البته بعد از اون دوره(زمستان 89)دیگه کلاس نقاشی نبردمش تا همین پاییز امسال که باز کانون ثبت نامش کردم .
یک دلیل خیلی عمده ای که باعث شد به جز کانون کلاس دیگه ای ثبت نامش نکنم این بود که جای دیگه ای پیدا نکردم که کلاسها بدون آموزش باشند و حالا هم از روند کلاس ها خیلی راضیم فکر می کنم قبلا هم این رو گفته باشم که کلاسهای نقاشیشون به این شکله که مربی راجع به موضوع نقاشی براشون توضیح می ده و بچه ها با تصویری که در ذهنشون ساختن نقاشی می کشن و چیزی که خیلی دوست دارم اینه که مربی هیچوقت دخالتی در نقاشی بچه ها نمی کنه و اصلا دست به مداد نمی بره و نقاشی نهایی به طور کامل کار خود بچه هاست و خیلی زیباست وقتی بعد از تموم شدن کلاس به تعداد بچه ها نقاشی های مختلف از یک موضوع می بینیم.
فقط یک نکته ای در مورد پویان هست و اونم اینه که پویان اول خیلی خوب نقاشی می کشه ولی بعد حوصله اش سر می ره و نقاشیشو خراب می کنه.
حالا اینهمه توضیح دادم نمونه نقاشی هاش کو؟؟ راستش چند تا نمونه بیشتر ندارم
چون اولا حافظه دوربینم ویروس گرفته و نمی تونم عکسها رو منتقل کنم و بعد نقاشی های قدیمی ترش روی کیس قبلیه و هنوز انتقالش ندادم به هارد جدید علی الحساب این چند تا رو که در دسترس بودن می ذارم:
گربه:
این یکی از نقاشی های کلاس نقاشیشونه مربی گفت اولش خیلی نقاشی خوبی بوده ولی بعد حوصله اش سر می ره و خط خطیش می کنه، اینجا شما باید لاکپشت،نهنگ و تعداد دیگری ماهی در دریا ببینید
:
اینم تعدادی زنبور در ورژنهای مختلف:
به نیش زنبور توجه کنید:
زنبور ناراحت؛بالای سر زنبور ابر ،در پایین صفحه گل و در کنار زنبور پروانه می بینید:
اینم یه زنبور دیگه که وقت نشد کاملش کنه ،اون پایینیها گلن:
بقیه در ادامه مطلب...
نظرات ()